چندان امان ده كه از ايشان بحلى حاصل كنم و رضا و خوشنودى ايشان بدست آورم مادرش در خروش آمد كه اى جان مادر عزرائيل نيست مادر تست يحيى ديده باز كرد و مادر را ديد برجست و خواست كه بگريزد مادرش پستان بدست گرفت و گفت اى يحيى بحرمت شيرى كه از اين پستان خوردهء كه با من به خانه آى در اين حالت زكريا نيز در رسيد و بمبالغهء تمام يحيى را به خانه آوردند و سه شبانه روز بود كه يحيى طعام نخورده بود و قدرى آش عدس پختند يحيى مقدارى از آن تناول فرمود و ميل خواب نمود و در خواب ديد كه شخصى بيامد و گفت اى يحيى مگر غضبان را فراموش كردى كه سير خوردى و خوش بخفتى يحيى بيدار شد و برجست و روى بصحرا نهاد آرى بلا متوجه ارباب و لا است و محنت متعلق ارباب محبت هر جا كه بناى محبت نهادهاند درى از محنت بر او گشادهاند و در هر ميدان كه لواى و لا برافراختهاند فوج بلا را ملازم آن علم ساختهاند و هر كه را حق سبحانه و تعالى دوست دارد او را ببلا مبتلا سازد و بمحن ممتحن گرداند پس هر كه در راه دوستى او از همه در پيش بود بليهء او از همهء پيش بود و قتل يحيى و زكريا را سبب آن بود كه ملك آن زمان را چنان كه قبل از اين گذشت زنى بود و آن زن از شوهر ديگر دخترى داشت بغايت جميله و خود پير شده بود ميخواست كه دختر خود را به شوهر خود دهد ملك در اين باب با يحيى مشورت كرد يحيى فرمود كه آن دختر بر تو حرام است ملك ترك دختر نمود آن فاجره از اين صورت برنجيد و صبر كرد تا روزى كه ملك مست و بى خود بود دختر را بياراست و در نظر ملك بجلوه در آورد ملك قصد دختر كرد زنش گفت اين صورت ميسر نشود تا يحيى را نكشى چه شيربهاى دختر من قتل يحيى است ملك بكشتن يحيى اشارت داد علماى وقت را خبر شد گفتند اگر قطرهء خون يحيى به زمين ريخته شود ديگر گياه نرويد ملك حكم كرد تا سرش را در طشت برند و آن خون را در چاهى ريزند پس كسان را بطلب يحيى فرستادند كسى از مقربان ملك گفت پدرش مستجاب الدعوه است اول او را بقتل بايد رسانيد تا بر كشندهء فرزند خود دعاى بد نكند ملك حكم كرد كه بر اينموجب عمل كنند پس چاكران ملك بخانهء زكريا درآمدند پدر و پسر در نماز بودند يحيى را از پهلوى وى بكشيدند و بربستند و قصد زكريا كردند وى از پيش ايشان فرار كرد جمعى از عقب او روان شدند گروهى يحيى را بدر قصر ملك بردند آنها كه در قفاى زكريا بودند نزديك رسيدند زكريا بيطاقت شد در آن موضع درختى بود اشارت بدان درخت كرد شكافته شد زكريا بدرون آن درخت در آمد ابليس گوشهء رداى زكريا گرفت و بر بيرون درخت بداشت درخت فراهم آمد و كفار در رسيدند و ابليس را به صورت پيرى ديدند از او پرسيدند كه مردى بدين صفت در پيش ما ميرفت بكجا شد ابليس ايشان را دلالت كرد بوى و گفت آن مرد در درون ايندرخت است و گوشهء ردا بديشان نمود گفتند اى پير بچه تدبير او را از ميان
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 388
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٣٨٨