تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
آيه دو توجيه است يكى آنكه ابراهيم عليه السّلام اين را گفته است در زمان مهلت نظر و نزد رسيدن بكمال عقل و حظور ( ما يوجب عليه النظر بقلبه ) و تحريك دواعى بر فكر و تأمل در آن زيرا كه ابراهيم عليه السّلام ( عارفا باللَّه ) مخلوق نشده بود بلكه كسب معرفة فرمود در حينى كه حق تعالى علم او را كامل گردانيد و تخويف او نمود از شرك نظر بخواطر و دواعى چون كوكب نيز را كه نزد اكثر مفسرين زهره بود مشاهده كرد و عجيب خلق و حسن نور او را بديد بسيار از آن متعجب شد و قوم خود را ديد كه بسجدهء آن قيام نمودند گفت هذا ربى بر سبيل فكر و تأمل در آن چون افول نمود دانست كه افول بر إله جايز نيست زيرا كه تغيير و انتقال از علامات حوادث است و همچنين در قمر و شمس چون نظر فرمود و كثرت ضوء و نورانيت او را بديد و قوم خود را مشاهده كرد كه بپرستش آن اقدام نمودند بر وجه تأمل و تفكر فرمود هذا ربى و بعد از ظهور افول و تغيير آن بر او كه از لوازم حوادث است گفت كه يا قوم * ( إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ ) * صدور اين قول از او عقيب معرفت او بود به خدا و علم او به آنكه صفات محدثين بر او روا نيست اگر گويند كه چگونه جايز باشد كه ابراهيم عليه السّلام هذا ربى گفته باشد بر وجه اخبار و حال آنكه عالم نبود بما يخبر به و اخبار ( بما لم يا من المخبران يكون فيه كاذبا ) قبيح است و در حال كمال عقل و لزوم نظر ناچار است كه تحرز كنند از كذب و از آنچه جارى مجراى آنست در قبح گوئيم در اين دو جواب است يكى آنكه اين قول را بر طريق اخبار نگفته بلكه بر وجه فرض و تقدير فرموده در حين تأمل و تفكر هم چنان كه يكى از ما را نظر در شيء كرده باشد و آن را بر يكى از دو صفت يافته باشد لا على التعيين جايز است كه فرض وجود احد الصفتين نمايد تا بداند كه اين فرض او منتهى به صحت آن مىشود و يا بفساد آن و اين را حقيقت مخير نميگويند و لهذا صحيح است ما را كه چون نظر در اجسام كنيم فرض قدم آن كنيم تا مبين شود بر ما فساد اين و فرض دوم آنكه ابراهيم از روى ظن از اين اخبار نموده و متأمل و متفكر را جايز است كه در حال نظر و فكر ظن چيزى كند كه آن را اصلى نباشد و بعد از آن بادلهء يقينيه از آن رجوع كند و اين مستلزم قبح نيست عقلا و شرعا و چون ابراهيم عليه السّلام در غار به حد بلوغ رسيده بود كوكب و قمر و شمس را نديده بود تا وقتى كه از غار بيرون آمد پس كسى را نرسد كه گويد چگونه جايز باشد كه شخصى تا به مدت كمال عقل خود مشاهدهء سما نكرده باشد و نجوم آن را نديده باشد هم چنان كه آيه دالست بر آنكه ابراهيم كوكب را قبل از اين نديده بود و تعجب او از آن مانند تعجب كسى بود كه آن را نديده باشد و توجيه دويم در آيه آنست كه ابراهيم آن چيزى را كه آيه مذكور متضمن آنست بر سبيل شك نگفته باشد در زمان نظر و فكر بلكه در آن حال موقن و عالم بود به آنكه جايز نيست كه پروردگار او بصفت كوكب باشد و اين قول را بر