( 1 ) [ در اين هنگام ] عمّهاش زينب او را در آغوش كشيد و گفت : آى ابن زياد ! دست از ما بردار ! آيا هنوز از خونهايمان سيراب نشدهاى ! ؟ آيا كسى از ما را باقى گذاردهاى ؟ ! [ آنگاه ] با علاقه [ سجاد عليه السّلام ] را در آغوش گرفت [ و خطاب به ابن زياد ] فرمود : از تو مىخواهم [ تو را ] به خدا - اگر مؤمن هستى - اگر مىخواهى او را بكشى مرا هم با او بكش ! على [ بن حسين خطاب به ابن زياد ] فرياد زد : اگر ميان تو و اين [ زنها ] خويشاوندى « 1 » و پيوندى است همراهشان شخص باتقوايى بفرست تا رفتار و مصاحبت اسلامى با آنان داشته باشد .
ابن زياد به آن دو [ زينب و على بن حسين عليه السّلام ] نگريست و گفت : شگفت از آثار خويشاوندى و رحم ! و اللّه كه زينب دوست دارد كه اگر من [ برادرزادهاش ] را كشتم او را هم با [ برادرزادهاش ] بكشم ! [ آنگاه به مأمورانش ] گفت : اين نوجوان را رها كنيد ! « 2 » سپس عبيد الله بن زياد سر حسين [ عليه السّلام را بر نيزهاى ] نصب كرد و دستور داد تا در كوفه گردانده شد ! « 3 »
شهادت عبد الله بن عفيف به خاطر اعتراض به ابن زياد
( 2 ) [ پس از پايان مجلس ابن زياد ] اعلام كردند : نماز را به جماعت بخوانيد ! مردم در مسجد اعظم [ كوفه ] گرد آمدند ، ابن زياد بالاى منبر رفت و گفت :
حمد ، مخصوص خدايى است كه حقّ و اهلش را پيروز كرد ، و امير مؤمنين يزيد
هامش
( 1 ) ابن زياد و اهل بيت امام حسين عليه السّلام قريش بودند از اين رو به نوعى بينشان پيوند خويشاوندى بود .
( 2 ) تاريخ طبرى ، 5 / 458 ، به نقل از أبى مخنف از سليمان بن أبى راشد از حميد بن مسلم ، با كمى تغيير و ارشاد شيخ مفيد ، 2 / 116 و 117 ، با اندكى تفاوت و سبط ابن جوزى اين ماجرا را به اختصار ذكر كرده است ، ر ك :
تذكرة الخواص ، 258 ، به نقل از هشام بن محمد [ راوى مقتل أبى مخنف . ]
( 3 ) تاريخ طبرى ، 5 / 459 ، به نقل از أبى مخنف .