( 1 ) عبيد الله گفت : اين زن قافيهگوست ، قسم بجانم پدرت نيز شاعرى سجعگو بوده است ! [ زينب [ س ] ] فرمود : زن كجا و قافيهبندى كجا ؟ ! من در پى چيز ديگرى غير از سجعگويى هستم ، اين آه دل من است كه بر زبانم جارى مىشود ! « 1 » [ آنگاه ابن زياد ] به علىّ بن الحسين نگاه كرد و گفت : اسمت چيست ؟
فرمود : من علىّ بن الحسين هستم ! گفت : مگر نه اين است كه خداى على بن الحسين را كشته است ؟ ! [ امام سجاد عليه السّلام ] سكوت كرد .
ابن زياد گفت : چه شده ؟ ! چرا سخن نمىگويى ؟ ! [ حضرت سجاد عليه السّلام ] فرمود : برادرى داشتم كه او هم علىّ خوانده مىشد ، و مردم او را كشتند ! [ ابن زياد ] گفت : خدا او را كشته است ! [ ديگر بار نيز ] على [ بن حسين عليه السّلام ] سكوت كرد .
[ ابن زياد ] گفت : چه شده چرا صحبت نمىكنى ؟ ! فرمود :
« اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها »
« خدا جانها را هنگام مرگشان مىگيرد » « 2 »
« وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ »
« 3 » « هيچ نفسى جز به إذن خدا نمىميرد . »
[ ابن زياد ] گفت : و الله تو از آنهايى ! [ سپس به مرّي بن معاذ أحمرى گفت : ] واى بر تو ، بكش او را !
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، 5 / 457 ، به نقل از أبى مخنف از سليمان بن ابى راشد از حميد بن مسلم و ارشاد ، 2 / 115 و 116 ، با كمى تغيير و سبط ابن جوزى ، قسمتى از مشاجره حضرت زينب [ س ] با ابن زياد را تا عصبانى شدن ابن زياد با كمى تفاوت در الفاظ و عبارات ذكر كرده است ، ر ك : تذكرة الخواص ، 258 و 259 ، به نقل از هشام بن محمد [ راوى مقتل أبى مخنف . ]
( 2 ) زمر / 42 .
( 3 ) آل عمران / 145 .