اجازهاش دادند كه خصوصى مسألهاش را از او سؤال كند .
زن وقتى وارد خانه شد گفت : من سؤالى دارم و آمدم از شما استفتا كنم . فقيه گفت : سؤال چيست ؟ زن گفت : من زيور آلاتى از زن همسايهام عاريه گرفتم و مدتى از آن زيور آلات استفاده كردم بعد از مدتى همسايهام كسى را فرستاد و گفت : زيور آلاتى كه نزدت عاريه بود بده . من آمدم از شما استفتا كنم كه آيا بايد زيور آلات را به صاحبش رد كنم يا نه ؟ فقيه گفت : بلى ، بايد آن را به صاحبش برگردانى .
زن گفت : به خدا قسم آن زيور آلات مدت زيادى دست من بود چرا بايد به صاحبش برگردانم ؟ چون مدت زيادى دست من بود مىبايست مال خودم شود ؟ فقيه گفت : اگر مدت زيادى نزد تو است بايد سريعتر امانت را به صاحبش برگردانى و صاحبش از تو سزاوارتر است .
زن وقتى از آن فقيه اقرار گرفت كه برگرداندن امانت به صاحبش لازم است و اگر صاحب امانت امانتش را برد نبايد ناراحت شود به آن فقيه گفت :
اى فقيه ! خدا تو را رحمت كند آيا ناراحتى از اين كه خداوند عز و جل عاريه و امانتش را از تو گرفت ؟ حال اين كه خداوند از تو سزاوارتر است .
فقيه متنبه شد و به اشتباه خود پى برد و خداوند بدين وسيله به او عنايت نمود كه اشتباهش را بر طرف نمايد .
مسكن الفؤاد (آرام بخش دل داغديدگان) (فارسى) — صفحة 286
مساهمون: الشهيد الثاني
ص٢٨٦