من اين است كه هر وقت به اين شهرها مسافرت كردى بيا منزل ما و مهمان ما باش . من بعد از چند سال آن زن را ديدم كه اموالش همه تمام شده و غلامش نيز رفته ، فرزندش مرده و خانهاش را هم فروخته است . اما با حالت خندان و بشاش به سر مىبرد ، من به او گفتم : اين همه گرفتارى برايت رخ داد چرا اين قدر خوشحالى ؟ زن گفت : من وقتى در ناز و نعمت بودم حزن و اندوه فراوان داشتم كه اين به خاطر كم شكرى من است و امروز با اين حالت خوشحالم براى اين كه شكر نعمت صبر را خداوند به من عطا فرمود .
19 - داستان بانويى ديگر كه مال و غلام و فرزندانش را از دست داد
از مسلم بن يسار حكايت شده است كه گفت : من وارد بحرين شدم و مهمان زنى شدم كه داراى فرزندان و غلام و مال زياد بود ولى حالتش را محزون ديدم . پس از مدت زيادى دو مرتبه به منزلش رفتم و هيچ يك از فرزندان و غلامش را نديدم . اجازه ورود گرفتم ، زن اجازه داد و من وارد شدم . زن را با حالت بسيار خندان و مسرور ديدم گفتم : چرا اين چنين به سر مىبرى ؟ خبرى از غلام و فرزندان و اموالت نيست ؟ زن گفت : همان موقع كه تو رفتى هر چه از اموال در دريا حمل و نقل كرديم غرق شد و هر چه معامله كرديم به ضرر منتهى شد تا اين كه به تدريج تمام اموالم و ثروتم از بين رفت و غلام هم رفت و فرزندانم همه مردند . من به او گفتم : اى زن ! خدا تو را