رحمت كند پس چگونه آن موقع كه مال و فرزندان و غلام داشتى محزون بودى ولى امروز كه تمام آنها از دستت رفت خوشحال هستى ؟
زن گفت : بلى چون من در آن موقع كه در ناز و نعمت به سر مىبردم مىترسيدم كه خدا حسناتم را در همين دنيا به من بدهد و چيزى در آخرت براى من ذخيره نكند از اين جهت محزون و نگران بودم اما وقتى كه مال و فرزندان و غلامم رفتند اميدوار شدم كه خداوند چيزى براى من در نزد خودش ذخيره مىكند ، از اين جهت خوشحال و مسرورم .
20 - داستان بانويى كه فرزندش در چاه آب غرق شد
يكى از محترمين مىگويد : من به اتفاق يكى از دوستانم به طرف بيابان سوزان حجاز مسافرت كرديم و راه گم كرديم . از سمت راست جاده خيمهاى را از دور ديديم و به همان نشان رفتيم تا به خيمه رسيديم ، ديديم كه زنى در درون خيمه نشسته است . سلام نموديم ؛ آن زن جواب سلام ما را داد و گفت : شما كيستيد ؟ گفتيم : ما مسافريم و راه گم كردهايم .
زن گفت : شما صورتتان را از من برگردانيد تا من حق ضيافت شما را ادا كنم . ما صورتمان را از او برگردانديم و او براى ما پلاسى پهن نمود و گفت : روى اين پلاس بنشينيد تا فرزندم بيايد و از شما پذيرايى كند .