مىگفت : اى ابا قدامه ! ولىّ و دوست خدا را رها كن و برو و من هنوز نرفته بودم كه ديدم پرندگانى آمدند و او را خوردند .
وقتى كه به شهر آمدم به منزل مادر آن جوان رفتم و در زدم ، ديدم كه خواهر آن جوان آمده است تا چشمش به من افتاد رفت به نزد مادرش گفت : اى مادر ! اين ابو قدامه است ولى برادرم با او نيست ، اى مادر ! سال گذشته پدر ما شهيد شد و امسال نيز برادرم به شهادت رسيد .
مادر جوان جلوى درب آمد و گفت : اى ابو قدامه ! آيا خبر خوشحالى آوردى و يا خبر بدحالى آيا من عزيز شدم يا خار و ذليل ؟
ابو قدامه گفت : منظور شما را نفهميدم ، زن گفت : شهادت فرزندم علامتى دارد آيا آن علامت را مشاهده نمودى ؟ گفتم بلى ، وقتى بعد از شهادت او را دفن كردم زمين او را قبول نكرد و بيرون انداخت و بعد پرندگان آمدند گوشتهاى بدن او را خوردند و استخوانهايش را گذاشتند كه من دفن كردم . مادر جوان شهيد گفت :
الحمد للَّه . من خرجين را به او دادم او سر آن خرجين را گشود و از داخل آن پلاس و زنجيرى آهنى بيرون آورد و گفت : فرزندم شبها اين پلاس را به خود مىپيچيد و خود را به اين زنجير مىبست و با خداى خود مناجات مىكرد و در مناجاتش مىگفت : خدايا ! مرا در قيامت از شكم پرندگان محشور كن و خداوند دعايش را مستجاب فرمود . « 1 »
هامش
( 1 ) اخيرا اين داستان را در جزوهاى مستقل تحت عنوان « شهيدى كه جنازهاش را خاك قبول نكرد » با طرح جالبى به نگارش درآوردهاند .