تلبس ذات به مبدأ به نحو حقيقت و بلا واسطهء فى العروض ، در آن شرط نيست بلكه اگر تلبسش مع الواسطه هم باشد ، باز اطلاقش برآن به نحو حقيقت است .
فى المثل :
1 - حمل مشتق بر ذات در امثلهء ذيل :
مثل ( الله عالم و قادر و موجود ) كه نه واسطهء در ثبوت دارند و نه واسطهء در عروض - و مثل - الماء جار و يا الشّمس مشرقة ، كه واسطهء در عروض ندارند ، واسطهء در ثبوتشان هم چيزى علاوه بر ثبوت اصل ذات نمىباشد ، به نحو حقيقت است .
2 - و حمل مشتق بر ذات در امثله ذيل :
الجسم ابيض و حميد عالم ، كه واسطهء در ثبوت دارند ، و لكن واسطهء در عروض ندارند ، باز به نحو حقيقت است .
3 - و حمل مشتق بر ذات در امثله ذيل :
مثل : الميزاب جار و يا جالس السفينة متحرك ، كه واسطهء در عروض هم دارند و الّا حقيقتا جريان از آن ميزاب نمىباشد .
حاصل مطلب اينكه : در هر سه دسته مثال ، اطلاق مشتق حقيقى است . چه آنكه واسطهء در ثبوت و عروض ندارد ، چه آنكه واسطهء در ثبوت . البته به جعل بسيط دارد و واسطهء در عروض ندارد و چه آنكه واسطهء در عروض هم دارد .
به عبارت ديگر : در اطلاق جار بر الميزاب و اطلاق متحرك بر جالس در ( جالس السفينة متحرك ) ، مجازيّتى پيش نمىآيد ، نه در ماده و مبدأ آنها ، يعنى : جريان و حركت ، و نه در هيئت آنها كه يعنى : ذات ثبت له الجريان و الحركة .
پس : مشتق در معناى خودش به كار رفته ، نه در معناى ديگرى و چنين استعمالى حقيقى است .
* پس مراد از « و ان كان مبدؤه مسندا إلى الميزاب بالإسناد المجازي . . . » چيست ؟
اينست كه : بله در اسناد مجازيت پيش آمده است چرا كه به جاى اسناد جريان به آب ، آن را به ميزاب اسناد دادهايم ، همانطور كه حركت را به جاى اينكه به سفينه اسناد بدهيم به جالس نسبت دادهايم .
به عبارت ديگر :
وقتى گفته مىشود : الميزاب الجارى و يا الميزاب جار ، تلبّس در اينجا مع الواسطه است .
يعنى : تلبس ميزاب به جرى به ملاحظهء واسطه ، يعنى آب است .
كفاية الأصول ( فارسى ) — صفحة 559
مساهمون: الآخوند الخراساني
ص٥٥٩