پايان اشعار من ، به مشك خال تو ختام مىيابد .
- « صاد » در اين نوشتهها ، نمودار آن آبدانهايى است كه در روز درگذشت تو از اشك چشم من لبريز گشته است .
- دندانهء « سين » ، نشانى از طره و جعد مشكين تو ، كه مرا در كمند و دام خويش بداشته است .
- « دال » همچون بنا گوش تو ، كه به دست دلال و ناز ، مرا آشفته داشته است .
- و قطعههاى كلامم ، از دل پاره پاره و ترسانم حكايت مىكند ، كه بدامن تو پناه آورده است .
- تركيبات شعرم ، همچون گردنبندهايى زيبا ، كه گردن نكورويان را آرايش داده است .
- آنگاه كه همهء سطور اين سرودهها به پايان رسد ، و كمال ترا بستايد ،
- چون ياقوتى خواهد درخشيد ، و به زبان حال خواهد گفت ، كه من مرد اين ميدان نيستم ( كه ترا كما هو حقه بستايم ) .
- بلكه اين بخشى از حديث اشتياق است ، كه هرگاه انگيزهء دوستى نبوده ، در اين ميدان طبع ازمايى نمىكردم .
و در ابيات زير ، كلام امير مؤمنان عليه السّلام را ، در شعر نشانده و تضمين كرده است :
هرگاه بخواهى فرمانرواى كسى باشى ، بر او احسان كن ، و هرگاه بخواهى با كسى برابرى كنى ، از او اظهار بىنيازى كن ،
- و اگر داراى عزت و قدرت هستى ، و خواستى خوار و زبون گردى ، حاجت خود پيش او ببر ، آنگاه اسير او خواهى شد .
بخشهايى از تاريخ زندگانى اين شاعر ، و ستايش اشخاص را كه در حق او كردهاند ، از كتابهايى چون « نشوة » و « طليعة » و صفحات « اعيان الشيعه » ( ص 46 - 57 جلد بيست و ششم ) انتخاب كردم .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 339
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٣٩