- اى كسى كه همچون تيرى كه از كمان برود ، و بسوى سرزمينهاى بى آب و علف رها شود ، سراسيمه بسوى معشوق روانى .
- در « غريين » كه رسيدى ، درنگ كن ، و آنجا احرام و طواف بجاى آر ، و در آن خاك مقدس ، با خوارى و فروتنى توقف كن .
- خانه اى كه بوجود او پايه گذارى شده ، و در آن تقصير و رمى جمره صورت نمىگيرد ،
- تو بر مردم ندا در ده و با بانگ بلند بگو كه بسوى كعبهء خدا بشتابيد ، بشتابيد ،
- بسوى زمزم و حجر الاسود و ركن ، و پس از حجر الاسود ، آن منار بلند دعوت كن ،
- بايد به حج چنين سرزمينى شتافت ، و حج و عمره بجاى آورد .
- از خدا بخواه ، كه در اين سير و سفر ، بر تو آرامش ، و وقار ببخشد .
- با عزت و افتخار ، آن خاك را ببوس ، و غبارش را طوطياى چشم بگردان .
براى بزرگداشت اين مزار مقدس ، پاى مژگان را بعوض پاهاى خود ، در اين درگاه به كار گير ( 1 ) .
- آن ضريحى مقدسى را كه ماه را در برگرفته ، كوههاى حلم و درياهاى جود را در خود دارد .
- وجه خدا را آنجا مىبينى ، و شمشير خدا در آن قرار دارد .
- چرا كه امير همهء مؤمنان - كه هر چه اراده كند در اختيار دارد - در اينجا آرميده است .
هامش
( 1 ) دو بيت فوق يادآور اين ابيات حافظ است :جان دادمش بمرده و خجلت همى برم
اين نقد كم عيار كه شد رهگذار دوست
كحل الجواهرى به من آر اى نسيم صبح
زان خاك نيكبخت كه شد رهگذار دوست