- پيمانهء تو ، آتش اندوه را خاموش مىكند ، و شگفتا كه پيمانههاى باده ، آتش مىپراكنند .
- هرگاه خرد ما را به قتل برسانى ، پديد آرندهء خرد ، به خونخواهى برخواهد ساخت .
- در كف خوبرويى با لبان درشت و سياه ، كه جون زيبائىاش نمايان شود خرد و عقل پرواز مىكند .
- سرخرويى كه رنگش را در پيمانه منعكس كرده ، تو گويى كه اين سرخى از كاسه نيست ، كه مىچرخد .
- اندامش بر اندام نيزهها طعنه مىزند ، و نگاههايش در خونريزى و توانمندى بر نيزهها سبقت مىگيرد .
- قسمت پايين ( كفل ) اندامش ، سنگينى خود را بر من بيان مىكند ، و قسمت بالايش ( كمر ) ، بر آنم مىدارد كه دست بكمرش بگيرم .
- اوست كه خونريزى را بر شيران بيشه آموخته ، و رميدن را به آهوان ياد داده .
- من از سرخى گونههاى او در شگفتم ، كه هرگاه به چشم من برخورد زردى رخسار مرا موجب مىشود .
- گردن و بناگوش او ، گويى از سيم و نقره ، و رخسار من از زردى طلا است .
- چهرهء او ، براى من ، همچون باغ و گلزارى است كه مرا از هر باغى بىنياز مىكند . نگاهش ، ساقى وار است كه در آن سرخى دويده است .
- گونه و دندان و چشم و چهرهء او ، همچون گل سرخ واقحوان و نرگس و گلنار است .
- او عشاق خود را يارى و دستگيرى مىكند ، و در كسى كه از او روى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 268
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٦٨