- هرچه از جفا شكايت كردم ، پاسخ مىشنوم كه عشق دلبران زمينى ، جز ستم و جفا نيست .
- و هر آنگاه كه از بيدارى شبانگاهان شكوه مىآغازم ، گويندم كه ديدهء كدامين عاشق شبها خواب آرام دارد ؟
- يا هرگاه مىگويم كه قطرات اشك بر چهرهام مىدرخشد گويند آئين هلال ماه تابندگى است .
- روزگارى من اندوهى نداشتم . اين جدايى از معشوق است كه ديده و رخ مرا به حرمان گرفتار كرد .
پس از ابياتى به ابيات زير مىرسد :
- براستى كه بر آن گروه « زيدى » كه اشتران و كاروان را بسوى عراق مىرانند ، مىگفتم .
- پدر و مادرم و هر چه از نو و كهنه به من تعلق دارد ، فداى آن كسى باد كه اين كاروانيان ، قصد ديدار او را كردهاند .
- آيا در بردن پيكرى كه روحش پيش از اين بديار معشوق پرواز كرده ، منتى بر من داريد ؟
- من خبر اين حركت بسوى آن سرزمين پاك را شنيدم ، و بادهء اين سرمستم داشته است .
- درود بر آن كسى كه فردا تشنگان را سيراب ، و با آن خاك پاى ، ديدگانم را روشن بدارد .
- بخاطر چه كسى ، بيماريها شفا مىيابد ، و كوى و برزن بنامش افتخار مىكند ؟
- بخاطر چه كسى ، پس از بهترين پيامبران ، ياد هر فضيلتى به دو بر مىگردد ؟
- اينهمه ، بخاطر آن كسى است كه سحرگاهان ، شمشيرها را بر گردن
الغدير ( فارسي ) — صفحة 176
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٧٦