تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
- هرچه از جفا شكايت كردم ، پاسخ مىشنوم كه عشق دلبران زمينى ، جز ستم و جفا نيست . - و هر آنگاه كه از بيدارى شبانگاهان شكوه مىآغازم ، گويندم كه ديدهء كدامين عاشق شبها خواب آرام دارد ؟ - يا هرگاه مىگويم كه قطرات اشك بر چهره‌ام مىدرخشد گويند آئين هلال ماه تابندگى است . - روزگارى من اندوهى نداشتم . اين جدايى از معشوق است كه ديده و رخ مرا به حرمان گرفتار كرد . پس از ابياتى به ابيات زير مىرسد : - براستى كه بر آن گروه « زيدى » كه اشتران و كاروان را بسوى عراق مىرانند ، مىگفتم . - پدر و مادرم و هر چه از نو و كهنه به من تعلق دارد ، فداى آن كسى باد كه اين كاروانيان ، قصد ديدار او را كرده‌اند . - آيا در بردن پيكرى كه روحش پيش از اين بديار معشوق پرواز كرده ، منتى بر من داريد ؟ - من خبر اين حركت بسوى آن سرزمين پاك را شنيدم ، و بادهء اين سرمستم داشته است . - درود بر آن كسى كه فردا تشنگان را سيراب ، و با آن خاك پاى ، ديدگانم را روشن بدارد . - بخاطر چه كسى ، بيماريها شفا مىيابد ، و كوى و برزن بنامش افتخار مىكند ؟ - بخاطر چه كسى ، پس از بهترين پيامبران ، ياد هر فضيلتى به دو بر مىگردد ؟ - اينهمه ، بخاطر آن كسى است كه سحرگاهان ، شمشيرها را بر گردن