82 قرن يازدهم الحرفوشى العاملى
اى گلى كه بر فراز درخت خوشبوى « بانه » مىدرخشى ، چه كسى اينچنين راز محبت را روشن كرده است ؟ تو آن كوشش جانانهء مرا - كه در دل من جاى دارد - در سينه نگهداشته اى .
داستان عشق و محبت مرا در خود نگهداشته ، و پردهء خفابر روى آن كشيده اى .
هرگز نمىپنداشتم ، كه يك روز ، اشك رخسار ، ترجمان مهر من باشد .
5 هرگاه راز عشق اينچنين آشكار نمىشد ، زبان عيبجويانم اينچنين باز نمىشد ، و اين شاخههاى تو ، از شوق ديدار ، اينچنين درهم نمىپيچيد .
اى درخت « بان » آهو پيكرى ، كه همواره در دلها مسكن دارى .
چشمان تو ، چنانم مست كرده كه گوئيا ديدگانت ميخانه اى است .
تو از آب زلال تازه سيراب گشته ، و در نرمى ، از نرمى درخت خيزران سبقت برده اى .
10 من ياد تو را ، همواره در دل نگهداشتهام ، و ديدهام از تماشاى جامهء زيباى تو خيره است .
قطرات شبنم ، همچون دانههاى مرواريد ، بر شاخساران و اندامت آشكار است .