كردم بلى . آنگاه دست مرا گرفت و گفت : چشمانت را ببند و من بستم . با من حدود بيست و هفت قدم راه رفت ، سپس به من گفت : چشمت را باز كن ، ناگاه خود را در باب معلاة يافتم . در آنجا ، مادرمان خديجه و فضل بن عياض و سفيان بن عيينه و ديگران را زيارت كرديم . سپس وارد حرم شده و طواف كرديم و از آب زمزم خورديم و در پشت مقام نشستيم ، تا اينكه نماز عصر را خوانديم . سپس طواف كرده از آب زمزم خورديم . آنگاه به من گفت : اى فلانى ، طى الارض براى ما تعجبى ندارد . عجب اين است كه احدى از مردم مصر كه با ما همسايهاند ، ما را نمىشناسند . سپس به من گفت : هرگاه بخواهى با من به روى ، بيا و اگر خواستى اينجا بمان ، تا وقتى كه حجاج بيايند . عرض كردم : با سيد خودم مىروم . به باب معلاة رفتيم . به من گفت : چشمانت را ببند . من هم بستم وى با من هفت قدم هر وله كرد . سپس به من گفت : چشمانت را باز كن . ناگاه خود را در نزديك محله جيوشى ديديم . در آنجا به حضور سيد خود عمر بن فارض فرود آمديم » .
اين قصه و بخشى از نظاير آن را در جزء پنجم ص 17 - 21 ذكر كرديم و آنجا به تفصيل دربارهء آن سخن گفتيم .
93 . « ابو بكر با علوى » ، مرده را زنده مىكند
« هنگامى كه » ابو بكر بن عبد اللَّه با علوى « متوفى 914 ، از سفر حج بازگشت ، وارد » زيلع « شد . حاكم آنجا در آن موقع ، محمّد بن عتيق بود . اتفاقا مادر فرزند حاكم مزبور وفات كرد و لذا بسيار اندوهگين بود . كم مانده بود كه از مرگ او عقلش زايل شود ، سيد با علوى كه شدت ناراحتى او را شنيده بود ، براى تسليت بحضور او آمد تا او را به صبر و پايدارى دعوت كند . در اين حال ، روى جنازه او پارچه كشيده و آن را پوشانيده بودند . هر چه تسليت گفت و او را به صبر فرا خواند ، سودى نداشت . او به قدمهاى شيخ افتاد كه ببوسد و به وى