تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠

36 . « ماجشون » مىميرد و زنده مىشود

حافظ « يعقوب بن ابى شيبه » در شرح احوال « ابو يوسف يعقوب بن ابى سلمه قريشى » معروف به « ماجشون » متوفى 164 از طريق « پسر ماجشون » نقل مىكند كه گفت : « روان ما جشون كه از تن جدا شد ، او را بر تخت گذاشتيم تا غسل بدهيم . غسال كه خواست او را غسل بدهد ، مشاهده كرد كه رگى از زير پايش مىجنبد . برگشت و به ما گفت : رگى از زير پايش مىبينم كه حركت مىكند و مصلحت نمىدانم در غسل او شتاب بكنم . اين جريان را كه ديده بوديم ، به مردم گفتيم . مردم ، روز بعد باز گشتند و نزد غسال رفتيم و به همان وضع روز قبل ديديم . از مردم معذرت خواستيم . سه روز حال او بر اين سان بود كه مردم مراجعه مىكردند ، تا نماز او را بگزارند . سپس بلند شد و نشست و گفت : نوشابه ( سويق ) بياوريد تا بنوشم . آوردند و نوشيد . او را گفتيم : از آنچه ديدى ، ما را آگاه كن . گفت : مانعى ندارد . روحم را كه از بدنم جدا كردند ، فرشته اى روحم را به آسمان دنيا برد و من خواستم كه درهاى آسمان باز شود . باز شد و من به همين ترتيب در آسمانها عروج مىكردم ، تا به آسمان هفتم رسيدم . پرسيدند : چه كسى با تو بود ؟ ماجشون گفت : به من گفته شد هنوز وقت مرگ تو نرسيده و از عمرت اينقدر سال و اينقدر ماه و اين تعداد روز و اين مقدار ساعت مانده است آنگاه پيغمبر صلَّى اللَّه عليه و آله را ديدم كه ابو بكر در سمت راست و عمر در سمت چپ و عمر بن عبد العزيز در مقابلش نشسته‌اند . به آن فرشته اى كه با من بود ، گفتم : اين كيست ؟ گفت : عمر بن عبد العزيز است . گفتم : آيا او به پيغمبر نزديك است ؟ گفت : او در روزگار ستم ، حق را به كار بسته . آن دو نفر ديگر هم در روزگار حق ، بر حق عمل كرده‌اند » . اين روايت را « ابن عساكر » در « تاريخ شام » ، « ابن خلكان » در « تاريخ »
الغدير ( فارسي ) — صفحة 220 | جمعي از مترجمين / جليل تجليل / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)