« على » عليه السّلام ، در نامه اى به « مالك » ، آنگاه كه او در « نصيبين » ( 1 ) بود ، مىنويسد :
« اما بعد ، تو از كسانى هستى كه من اعتماد كردهام تا دين را بر پا دارند و سركشى گناهكاران بر طرف شود ، و من محمّد بن ابى بكر را بر مصر فرمانروا كرده بودم . از آن پس ، خوارجى آنجا برخاستهاند ، از جمله جوان كم سالى كه هيچ تجربهء جنگى ندارد و در كارها آزموده نيست ، پس درباره او بررسى و دقت لازم را بكن و به من گزارش بده تا تصميم مناسب گرفته شود . پيوسته در كارها ، افراد مورد اعتماد و خير خواه از ياران خود را مأمور كن . و السلام » .
« مالك » به حضور « على » عليه السّلام آمد و گزارش كار مردم « مصر » را تقديم كرد . « حضرت على - سلام اللَّه عليه - » فرمود :
« جز تو كسى شايستهء حكومت مصر نيست . پس به مصر برو ، خداى ترا رحمت كند . و من ترا وصيت كردم و به تدبير و رأى تو اعتماد ورزيدم . از خداوند در كارها يارى بخواه . همواره درشتى را با نرمى در آميز . و آنجا كه مدارا بهتر باشد ، رفق و مدارا كن . و آنجا كه جز با سختگيرى كار پيش نمىرود ، سختى به خرج بده » .
از آن پس ، « اشتر » از حضور « على » عليه السّلام مرخص شد و اسباب سفر آماده كرد و مهياى رفتن به « مصر » شد . جاسوسان « معاويه » او را خبر كردند كه « على » عليه السّلام « اشتر » را به ولايت « مصر » منصوب كرده است . او كه طمع حكومت « مصر » را داشت ، اين انتصاب خيلى برايش گران آمد . و يقين داشت كه هرگاه « اشتر » به « مصر » برود ، از « محمّد بن ابى بكر » هم قاطعتر و در دشمنى با او ( معاويه ) سختتر است . از اين رو سفارشى به رئيس خراج « قلزم » ( 2 ) فرستاد
هامش
( 1 ) نام محلى است در بين النهرين يا تركيهء كنونى با 15000 جمعيت ، و از قرن سوم مهد آداب سريانى بود و مركزى بوده براى مترجمان يونانى به عربى .
( 2 ) شهرى ميان « مكه » و « مصر » .