تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
و گفت : « مالك اشتر رو به مصر نهاده و مىآيد . هرگاه كار او را تمام كنى ، ماليات قلزم را تا من زنده‌ام و تو زنده اى ، بر تو مىبخشم . تا مىتوانى از حركت او مانع باش » . اين شخص آمد و در « قلزم » اقامت كرد . « اشتر » نيز از « عراق » به طرف « مصر » حركت كرد . و چون وارد « قلزم » شد ، آن مرد به استقبال آمد و پيشنهاد كرد كه در آنجا توقف كند و اظهار داشت : « اينجا منزل خوش و طعام هم آماده و علف ستوران نيز فراهم است و من فردى از افراد ماليات بده اين سرزمين هستم » . « مالك » پياده شد و او طعامى آورد . طعام كه صرف شد ، شربتى از عسل كه در آن زهر ريخته بود ، آورد و به او داد . چون « مالك » آن را خورد ، وفات كرد . اما « معاويه » خطاب به مردم « شام » گفت : « على عليه السّلام ، اشتر را به مصر فرستاده است . از خدا بخواهيد كه در خدمت شما توفيق پيدا كند » . از اين رو مردم هر روز بر « اشتر » دعا مىكردند . آن كس كه به « اشتر » زهر داده بود ، نزد « معاويه » آمد و او را از قتل « اشتر » آگاه كرد ، سپس « معاويه » بپاخاست و خطبه اى خواند و در ضمن آن خدا را حمد و ثنا گفت . آنگاه اظهار داشت : « براستى كه على دو بازوى توانا داشت كه يكى - يعنى عمار ياسر - در صفين و ديگرى - يعنى اشتر - امروز بريده شد » ( 1 ) . و در عبارت « ابن قتيبه » در « العيون » 1 : 201 آمده كه معاويه هنگامى كه از خبر آگاه شد ، گفت : « چقدر جگرم راحت و خنك شد ، خدا لشكريانى دارد كه اين عسل ( كه بوسيلهء آن مالك كشته شد ) از آن جمله است » و على عليه السّلام فرمود كه : اين كار دو دست و دهان خودش بود ( كه او را به كشتن داد ) .
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 6 : 54 ، كامل ابن اثير 3 : 152 .