رفتار كن شايد انشاء اللَّه وضعى خوشايند تو پيدا كنند . گفت : همين كار را خواهم كرد . عائشه همچنين به او گفت : چطور اطمينان كردى و نترسيدى مردى را به كمينت بنشانم تا ترا به انتقام آنچه در حق برادرم - منظورش محمد بن ابى بكر بود - بكشد . گفت : نه ، هرگز چنين كارى ممكن نيست ، چون من در خانهء امن و حريمى هستم . حرفش را تصديق نمود . معاويه مدتى در مدينه ماند . سپس رهسپار مكه گشت . مردم به استقبالش آمدند . آن چند نفر با خود گفتند : به استقبالش برويم شايد از كردهء خويش پشيمان شده باشد . و در « بطن مر » به استقبالش رفتند و اولين كسى كه به ديدارش رسيد حسين بود . معاويه گفتش : خوش آمدى اى پسر پيامبر خدا ! و اى سرور جوانان بهشتى ! سپس دستور داد اسبى برايش زين كنند و همراهش روان گشت . با آن ديگران همين گونه رفتار كرد و آنان نيز همراهش روان شدند و هيچكس جز ايشان در كنارش نمىراند ، تا به مكه رسيدند .
روزى نبود كه براى آنان خلعت و انعامى نفرستد و دستورى به عطا ندهد تا مراسم حج را به پايان رساند و بار سفر بربست و حركتش نزديك گشت . يكى از آن چند نفر به ديگران گفت : از رفتارش فريب نخوريد . چون اين را نه از روى دوستى و دلبستگيش به شما ، بلكه به منظور خاصى انجام داده است . بنابر اين خود را آمادهء مقابلهء او كنيد و جوابى برايش تهيه نمائيد . تصميم گرفتند سخنگوشان ابن زبير باشد .
اندكى بعد ، معاويه احضارشان كرد و گفت : رفتارمان را با خودتان ديديد و ملاحظه كرديد كه حق خويشاوندى بجاى آوردم و بر خورد سوءتان را با بردبارى تحمل كردم . يزيد برادر و پسر عموى شما حساب مىشود . مىخواهم او را به نام خليفه جلو بيندازيد و خودتان به عزل و نصب فرماندهان و استانداران و به جمع ماليات و توزيع و خرج آن بپردازيد و هيچكس در اين امور مانعتان نباشد . آنها خاموش ماندند و دم نزدند . گفت : جواب نمىدهيد ؟ - و دو بار تكرار كرد - آنگاه رو به ابن زبير كرده گفت : بگو ، فكر مىكنم تو سخنگوشان هستى . گفت :
آرى . ما ترا ميان سه كار مخير مىكنيم تا يكى را برگزينى و عمل كنى . گفت :
بگو . گفت : يا چنان كه رسول خدا ( ص ) عمل كرد عمل كن يا آن طور كه ابو بكر
الغدير ( فارسي ) — صفحة 83
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٨٣