تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
ابن قتيبه به اين عبارت آورده است : چون معاويه به شام رسيد سعيد بن عثمان بن عفان به حضورش رسيد - و او شيطان قبيلهء قريش و زبان آورش بود - و گفت : امير المؤمنين ! چرا براى يزيد بيعت مىگيرى نه براى من ؟ در حالى كه به خدا قسم مىدانى پدرم بهتر از پدر او است و مادرم بهتر از مادرش و خودم بهتر از او . و تو اين مقام و قدرت را كه دارى بوسيلهء پدرم بدست آورده اى . معاويه خنديد و گفت : برادرزادهء عزيز ! دربارهء اين كه پدرت بهتر از پدر او است بايد بگويم : يكروز زندگانى عثمان بهتر از عمر معاويه است . دربارهء اين كه مادرت بهتر از مادر او است . برترى زن قريشى بر زن كلبى امرى مسلم و آشكار است . دربارهء اين كه مقام و قدرتى را كه دارم بوسيلهء پدرت بدست آورده‌ام . اين حكومتى است كه خدا به هر كه بخواهد مىدهد . پدرت كشته شد . بنى عاص در خونخواهى او اهمال نمودند و بنى حرب ( شاخهء ديگر بنى اميه ) به آن كمر بستند . بنابر اين خدمتى كه ما به تو كرده‌ايم بيش از آن است كه پدرت به ما كرده است و تو بيش از ما رهين منتى . دربارهء اين كه تو بهتر از يزيدى ، به خدا قسم حاضر نيستم بجاى يزيد خانه‌ام پر از افرادى مثل تو باشد . به هر حال اين حرفها را كنار بگذار و از من چيزى بخواه تا به تو بدهم . سعيد بن عثمان بن عفان گفت : . . . من راضى نمىشوم جزئى از حقم را به من بدهى و همه اش را مىخواهم ( يعنى حكومت را ) ، حال كه نمىخواهى همهء حقم را به من بدهى از آنچه خدا به تو داده به من بده . معاويه گفت : خراسان براى تو باشد . سعيد گفت : خراسان چيست ؟ گفت : تيول تو باشد و ملك تو و بعنوان بخششى كه به خويشاوند خود مىنمايم ! سعيد خشنود و خوشحال از دربار معاويه بيرون رفت و اين ابيات را خواندن گرفت : از امير المؤمنين و فضل و كرمش ياد كردم و گفتم : خدايش بپاس كمكى كه به خويشاوندش كرد پاداش نيك دهد گرچه قبلا حرفهائى درباره اش از زبانم پريده بود كه برخى خردمندانه بود و پاره اى خطا امير المؤمنين از ره بزرگوارى چشم از آن بر بست