است كه مثل ابن حجر به چنين روايات پوشالى و بى اساس اتكا نمايد و سندى بداند براى اثبات امامت راستين آن مردك و خلافت بر حقش ؟ ! گوئى وقتى اين حرف را در كتاب « صواعق » و در حاشيهء « تطهير الجنان » ( 1 ) مىنوشته همه حقائق و روايات و مطالبى را كه در كتب شرح حال و تاريخ ثبت است نديده گرفته و از ياد برده و اصول مسلم و حقائق اساسى اسلام را نبوده فرض كرده است . آرى ، دوستى تعصب آميز آدمى را كر و كور مىسازد .
روايت سوم « هر گاه بسلطنت رسيدى نيكرفتارى كن »
اين روايت و ديگر رواياتى كه به همين معنا هست مثل آن كه مىگويد : « چون عهده دار حكومت گشتى از خدا بترس و به عدالت باش » ( 2 ) و « هان ! تو پس از من عهده دار حكومت بر امتم خواهى گشت ، و هر گاه چنين شد عذر نيكوكاران بپذير و از خطا كاران در گذر » همگى سندش منتهى به خود معاويه مىشود و در نقلش هيچيك از اصحاب شركت نكردهاند . بنابراين استناد كردن به آنها براى اثبات فضيلت و افتخارى براى معاويه بدان مىماند كه روباهى دم خويش را به شهادت گيرد .
وانگهى وى به شهادت تمام كسانى كه معاصر و شاهد رفتار و زندگانيش بودهاند - و در ميانشان شخصيتهائى چون مولاى متقيان و جمعى از اصحاب عادل و نيكرو هستند ( 3 ) - فاسقى بدكار و منافقى دروغساز و بى آزرم و بى آبرو است و به همين سبب روايتش غير قابل قبول و ناپسند است . يكى از اين شهادتها كه توسط رجالى صالح و پرهيزگار و خدا ترس و درستكار صورت گرفته براى خدشه دار ساختن روايتى كافى است تا چه رسد به فراهم آمدن همهء آنها و همداستانى جمعى از بزرگترين شخصيتهاى اسلامى در موردش ! بعلاوه شهادتهاى ياد شده با تبهكارىهاى مكرر و متنوع خود وى مؤيد و مستحكم گشته است با قتل و غارتهايش با ترتيب شهادتهاى دروغين و ساختگى
هامش
( 1 ) ص 32 .
( 2 ) - چند صفحه پيش دربارهء آن گفتگو كرديم .
( 3 ) گواهيشان را در همين جلد خوانديم .