نخواهد كرد و به همين جهت خواسته از آگهى و اخطار و ابلاغ هيچ دريغ ننموده باشد تا كيفر بد رفتار و ستمگسترى و كثافتكارى او سنگين و به مقدار باشد . حال ، اين معنا كجا و مفهومى كه ابن حجر براى آن روايات - بفرض كه صحيح باشد - تصور كرده كجا ! اين تصور بى جا كه سلطنت معاويه حكومتى شايسته و پسنديده است و خلافتى الهى و جانشينى پيامبر ( ص ) ! حال آنكه پيامبر اكرم ( ص ) اشاره به سلطنت وى مىفرمايد : « در آن لغزشها و انحرافاتى خواهد بود » ( 1 ) و به او هشدار مىدهد كه « معاويه ! اگر بخواهى سر از كارهاى خصوصى و پنهانى مردم در آورى آنان را فاسد خواهى كرد يا مىروى كه فاسدشان كنى » و فرمايشات ديگرى دربارهء او و سلطنتش .
اگر ابن حجر - بفرض كه روايات مذكور را راست پنداشته باشد - به لحن كلام و رموز گفتگو وارد بود و نمىخواست خود را به نفهمى بزند و گوشش كر و ديدهء بصيرتش كور نمىبود مىفهميد كه آنها به مذمت معاويه بيشتر شبيه است تا به مدح و تمجيدش ، و اگر پيامبر ( ص ) در صدد اخطار به او نبود و نمىخواست سركوبش دهد و سرزنشش نمايد به پيروانش دستور نمىداد كه هر وقت او را بر - فراز منبرش ديدند بكشندش و به مردم اعلام نمىنمود كه معاويه و دار و دسته اش تجاوز كار مسلح داخلى هستند و قاتل عمار ياسر ، و نيز معاويه و همدستانش را منحرفان ستمگرى كه جنگيدن با آنها وظيفهء مسلمانان است نمىشمرد و به جانشين خويش امام راستين امير المؤمنين على ( ع ) دستور نمىداد كه با او بجنگد و اصحاب عادل و نيكروش را مأمور مبارزه با او و بر ملا ساختن نقشههاى شوم و بدعتهايش نمىنمود و خيلى سفارشها و دستورات ديگر را نمىداد .
اگر اين روايات صحت مىداشت و به مفهومى مىبود كه ابن حجر پنداشته و اگر اصحاب آن را همينگونه فهميده بودند چرا وقتى از پى خلافت بر آمد اصحاب عاليمقام پيامبر ( ص ) ، به مخالفت برخاستند و برگبار سرزنش و پرخاشش بستند ؟ ! مگر اين كار را نه از آن جهت كردند كه ادعاى شايستگىاش را براى خلافت باطل مىدانستند و برايش حق حكومت قائل نبودند و مىگفتند اسيران آزاد شدهء فتح
هامش
( 1 ) خصائص الكبرى 2 / 116 .