خواهد بود » . ( 1 )
معروف بن خربوذ مكى مىگويد : در حالى كه عبد اللَّه بن عباس در مسجد ( كوفه ) نشسته بود و ما در حضورش معاويه وارد شد و در انجمن وى نشست ، ابن عباس رو از او بگردانيد . معاويه به او گفت : چرا از من رو گردانى ؟ مگر نمىدانى من از پسر عمويت براى تصدى اين حكومت ذيحقترم ؟ گفت : چرا ذيحقتر باشى ؟ به اين دليل كه او مسلمان بود و تو كافر ؟ ! گفت : نه ، به اين خاطر كه من پسر عموى عثمانم . گفت : پسر عموى من بهتر از پسر عموى تو است .
معاويه گفت : عثمان بنا حق كشته شد . - در آنحال پسر عمر حضور داشت - ابن عباس اشاره به پسر عمر گفت : پس ، اين ذيحقتر از تو به تصدى حكومت است .
معاويه گفت : عمر را كافر كشت ولى عثمان را مسلمان كشته است . ابن عباس گفت : اين به خدا واقعيتى است كه با قاطعيتى بيشتر استدلالت را رد و نقض مىكند . ( 2 )
اين سخنان به خوانندهء گرامى كاملا ثابت مىنمايد كه معاويه از ابتدا در پى دست انداختن بر حكومت بوده و منظورى جز آن نداشته است ، و پسر هندهء جگرخوار نمىتوانسته استدلالات امام ( ع ) يا ابن عباس را رد كند و خود را ذيحق براى تصدى خلافت بشمارد و نه قادر بوده به آسانى به حكومت دست يابد ، پس ناگزير نخست به پاره اى از منظور اكتفا نموده و خواسته فرمانروائى بر شام و مصر را به دست آورد و ساير مناطق اسلامى را در تصرف امام ( ع ) بگذارد تا در فرصت مناسب به آن مناطق هم لشكر كشى كرده تسلط و سيطرهء خويش را تكميل نمايد . همين پيشنهاد و طرح كه كشور واحد اسلامى به دو قسمت تجزيه شود و در هر يك حكومتى جداگانه بر قرار گردد بدعتى است و مايهء تفرقه و تجزيه ، و هيچ سابقه اى در تاريخ اسلام نداشته و به هيچوجه قابل اجرا و شرعى نبوده است . بيعتى كه در مدينه با
هامش
( 1 ) شرح ابن ابى الحديد 4 / 6 + تاريخ ابن كثير 8 / 131 - عبارت از مأخذ نخستين است .
( 2 ) مستدرك حاكم 3 / 467 .