تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
خداى كه در خور ستايش بيحد است محمد ( ص ) را بر انگيخت تا دين حق را عرضه بدارد ، و با آن از گمراهى برهانيد و از نابودى بگردانيد و از تفرقه به وحدت كشانيد . آنگاه خدايش بسوى خويش برد در حالى كه وظيفه و رسالتش را بپايان آورده بود . در اين وقت مردم ابو بكر - رضى اللَّه عنه - را به جانشينى پيامبر ( ص ) برداشتند و ابو بكر عمر - رضى اللَّه عنه - را جانشين خويش ساخت آن دو روشى نيكو داشتند و در ميان امت داد گستردند . و اين را عليه آنها يافتيم كه بر ما كه خاندان رسول خدا ( ص ) هستيم حاكم گشتند لكن از اين خطاى آنان درگذشتيم . و عثمان - رضى اللَّه عنه - حاكم گشت و دست بكارهائى زد كه مردم بر او عيب گرفتند و به سوى او رفته او را كشتند . آنگاه مردم پيش من - كه از كارشان بر كنار بودم - آمدند و گفتند : بيعت كن . من خوددارى كردم . دوباره به من گفتند : بيعت كن ، زيرا امت جز تو كسى را ( براى خلافت ) نمىپسندد و مىترسيم اگر بيعت نكنى مردم دچار چند دستگى شوند . به همين جهت با آنان بيعت كردم ناگهان با تفرقه افكنى دو مردى كه با من بيعت كرده بودند روبرو گشتم و با سر كشى معاويه كه خداى عز و جل نه سابقهء درخشانى در ديندارى نصيبش كرده و نه پدرى كه از سر صدق به اسلام در آيد ، و اسير آزاد شده اى است پسر اسير آزاد شده اى ، و حزب و قبيلهء مهاجمى از همين قبائل مهاجم ضد اسلام است ، و او و پدرش همچنان دشمن خداى عز و جل و پيامبرش بودند تا از ره ناچارى و به اجبار تن به اسلام سپردند . اينك از شما تعجب است كه همراه او به سركشى پرداخته‌ايد و سر به او سپرده‌ايد و خاندان پيامبرتان را واگذاشته‌ايد خاندانى را كه حق نداريد سر از فرمانش برتابيد يا احدى را همپا و همشأنشان انگاريد . هان ! من از شما دعوت مىكنم كه به كتاب خداى عز و جل و سنت پيامبرش رو آريد و باطل را از ميان برداريد و معالم دين را احيا نمائيد . اين سخن را مىگويم و از خدا براى خود و براى شما و هر مرد و زن مؤمن و هر مرد و زن مسلمان آمرزش مىطلبم . آن دو گفتند : شهادت مىدهيم كه عثمان - رضى اللَّه عنه - بناحق كشته شده است . گفت : نه مىگويم او بناحق كشته شده است ، و نه اين كه به حق كشته شده است . گفتند : ما از هر كه ادعا نكند عثمان بناحق كشته شده است بيزار و