معاويه ، جمعى از اشراف حمص را خوانده به آنان گفت : از قتل عثمان جرمى بالاتر از اين نيست كه با معاويه به عنوان فرمانده ( جنگى ) بيعت شود ، و اين خطا است ، و ما بايد با او به عنوان خليفه بيعت كنيم و جز با خليفه به خونخواهى عثمان برنخيزيم .
به همين جهت او و اهالى حمص با معاويه بعنوان خليفه بيعت نمودند ، و بعد به معاويه چنين نوشت : پس از سپاس و ستايش پروردگار ، تو خطاى بسيار بزرگى مرتكب گشتى كه به من نوشتى برايت بيعت فرماندهى بگيرم ، و اين كه مىخواهى بدون اينكه خليفه باشى به خونخواهى خليفهء مظلوم برخيزى . من و كسانى كه اينجا هستند با تو بيعت خلافت بستيم .
معاويه چون نامهء وى بخواند سخت شادمان گشت و مردم را دعوت كرد و به منبر رفت و به آنان اطلاع داد كه شرحبيل چه نوشته است و از آنان خواست كه با وى پيمان بيعت خلافت ببندند . آنان موافقت نمودند و هيچكس از بيعت خوددارى نكرد . وقتى همهء آن مردم با او به خلافت بيعت كردند و حكومتش استقرار يافت به على نامه نوشت . ( 1 )
عثمان بن عبيد اللَّه جرجانى مىگويد :
با معاويه بيعت خلافت بسته شد و مردم با او به اين مضمون بيعت كردند كه طبق كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل كند . مالك بن هبيرهء كندى - كه در آن هنگام مردى از جماعت شام بود و در جريان بيعت حضور نداشت - به نطق ايستاده گفت :
اى امير المؤمنين ! اين سلطنت را و مردم را فاسد كردى و به نابخردان مجال عمل دادى . اعراب مىدانند كه قبيلهء ما مردان كارند نه مردان حرف . ما كار بسيار مىكنيم در عين كمحرفى . دست خويش پيش آر تا با تو بيعت كنم بر سر هر راحتى و ناراحتى .
زبرقان بن عبد اللَّه سكونى در همين زمينه ابياتى سروده است . ( 2 )
امام ( ع ) و معاويه نامه هائى رد و بدل كردهاند كه از آن ميان هر چه را مربوط به موضوع بحث ما است برگزيده مىآوريم .
هامش
( 1 ) الامامة و السياسة 1 / 69 ، 70 .
( 2 ) كتاب صفين ، ابن مزاحم 90 .