به چاه « اريس » ( 1 ) رسيدم . بر در آن به انتظار ايستادم تا فهميدم كه پيامبر ( ص ) قضاى حاجت كرده و بنشسته است . به حضورش رسيده سلام كردم و ديدم بر اطاقكى كه بر سر چاه « اريس » است بنشسته و پاهايش را به درون چاه آويخته و ساق خويش عريان نموده است . برگشتم به در باغ و با خود گفتم : بايد دربان پيامبر خدا ( ص ) باشم .
چيزى نگذشت كه در كوفتند . پرسيدم : كيست ؟ گفت : ابو بكر . گفتم : كمى صبر كن . سپس به خدمت پيامبر ( ص ) رفته عرض كردم : اى پيامبر خدا ! اينك ابو بكر اجازهء ورود ميخواهد . فرمود : اجازه بده و به او مژدهء بهشت بده . بشتاب رفتم و به ابو بكر گفتم : بيا تو كه پيامبر خدا ( ص ) به تو مژدهء بهشت مىدهد . آمده در كنار پيامبر ( ص ) نشست در اطاقك و در طرف راست حضرتش و پاهايش را به درون چاه آويخت و ساقش را برهنه ساخت همان گونه كه پيامبر ( ص ) ساخته بود .
آنگاه برگشتم ، و من برادرم را گذاشته بودم وضو بگيرد و بيرون شده بودم و به من گفته بود از پىات خواهم آمد . به همين جهت با خود گفتم اگر خدا براى خيرى بخواهد او را مىرساند . در اين وقت صداى در را شنيدم ، پرسيدم : كيست ؟
گفت : عمر . گفتم : كمى صبر كن . و نزد پيامبر ( ص ) رفته سلام كردم و به اطلاعش رساندم . فرمود : اجازه بده بيايد و به او مژدهء بهشت بده . آمده به او اجازه دادم و گفتم : پيامبر خدا ( ص ) به تو مژدهء بهشت مىدهد . آمد و بر سمت چپ پيامبر خدا بنشست و ساق خويش برهنه ساخته پاهايش را بدرون چاه آويخت همانگونه كه پيامبر ( ص ) و ابو بكر انجام داده بودند . آنگاه برگشته با خود گفتم : اگر خدا براى فلانى - يعنى برادرش - خيرى بخواهد او را مىرساند . ناگهان در صدا كرد .
گفتم : كيست ؟ گفت : عثمان بن عفان . گفتم : كمى صبر كن . و رفتم پيش پيامبر خدا و گفتم : اينك عثمان اجازهء ورود مىخواهد . فرمود : بگذار بيايد و به او مژدهء بهشت بده به خاطر مصيبتى كه به او مىرسد . آمده گفتم : رسول خدا ( ص ) به تو اجازهء ورود مىدهد و مژدهء بهشت به خاطر گرفتارى يا مصيبتى كه به تو مىرسد .
درآمد و مىگفت : از خدا بايد مدد خواست . و چون جائى در اطاقك نيافت روبروشان بر شكاف چاه نشست و ساق پايش را برهنه كرد و در چاه آويخت
هامش
( 1 ) - باغى است در « قباء » نزديكى مدينه .