بر شمرده است .
گوئى اين همان ابو سفيانى نيست كه وقتى مسلمانان قبيلهء بنى جحش بن رئاب از مكه به مدينه هجرت كردند خانههاى آنان را تصاحب كرد و به عمرو بن علقمه فروخت ، و در بارهء كارش چنين سرودهاند :
به ابو سفيان از كارى بگو
كه عاقبتش پشيمانى است
بگو : خانهء پسر عمويت را فروختى
تا با پولش غرامت جنگى بپردازى
خانهء كسانى را كه با شما پيمان
داشتند و همعهد بودند
برگير آن را ! برگير آن را !
چون طوقى به گردن آويختىاش ( 1 )
پندارى همان نيست كه اين قصيده را پس از جنگ « احد » سروده است :
با آنان مىجنگم و بانگ پيروزى سر مىدهم
و با پايهء صليب آنان را مىرانم و از گرد خويش مىپراكنم
مويه كن ( اى زن كافر ) و به سخن دشمن اعتنائى نكن
و از گريه و شيون خسته مشو
پدرت و برادرانش از پى هم به خاك افتادند
از اشگ خويش به آنان بهره اى ده
و آتش كينه و اندوهى را كه در دل است فرو بنشان
زيرا همهء اشراف قبيلهء « بنى نجار » را كشتم
و از خاندان هاشم دلاورى جوانمرد را و حمزه را كشتم
كه در هنگامهء نبرد بىهراس و پايمرد بود
اگر آتش كينهام را با خونشان فرو ننشانده بودم
تيرى در دلم همواره مىخليد و دلم را مىخراشيد و به اندوه مىكشيد .
هامش
( 1 ) - سيرة ابن هشام 2 / 117 .