نگريختم ، چگونه گناه است در حالى كه خدا از آن در گذشته است و فرموده :
آن عده از شما كه روز برخورد دو سپاه رو از ميدان برتافتند شيطان با پاره اى از آنچه به دست آوردند بفريفت و بلغزاندشان ، و خدا از آنان در گذشت . در بارهء اين كه گفت من در نبرد « بدر » حضور نيافتم . از آن جهت بود كه رقيه دختر پيامبر خدا ( ص ) را پرستارى مىكردم در بيمارىيى كه منتهى به مرگش شد ، و پيامبر خدا برايم سهمى معين كرد و هر كه پيامبر خدا ( ص ) برايش تعيين سهم نمايد چنان است كه حضور و شركت داشته باشد . در بارهء اين كه گفت من رويهء عمر - رضى اللَّه عنه - را ترك نكردهام ، بايد بگويم نه من ياراى پيروى از آن را دارم و نه او . حالا برو پيشش و اين مطالب را به او برسان » ( 1 )
بگذار پسر عمر فرستاده شدن عثمان را نزد مردم مكه ، بزرگ نمايد و از آن با آب و تاب ياد كند و بگويد پيامبر ( ص ) او را از آن جهت به نمايندگى فرستاد كه محترمتر و گرامىتر از او در نظر مردم مكه يافت نمىشد ، ولى هر فرد آگاهى مىداند كه فرستادن عثمان ربطى به احترام و خوارى نداشت ، زيرا نماينده نزد ابو سفيان فرستاده مىشد و بايد كسى انتخاب مىشد كه قريش كافر زودتر و سهلتر گوش به حرفش مىدادند و با او نرمتر سخن مىگفتند ، و چنين اقتضا داشت كه كسى فرستاده شود كه از خويشاوندان ابو سفيان باشد تا از مخاطرات احتمالى در امان بماند و حرفش با آهنگ مهر خويشاوندى در آميزد و مؤثر افتد و به همين جهت عثمان انتخاب شد . اين در صورتى است كه كسى نگويد پيامبر ( ص ) او را فرستاد تا از بيعت « رضوان » و افتخارش بىنصيب بماند و فردا نگويند : اصحاب عادل و راسترو بر كشتن مردى از بيعت كنندگان « رضوان » همدست و همداستان گشتند !
در اينجا بحث خود را در مورد حديث « برترى » - كه پسر عمر آورده و بخارى « صحيح » شمرده - بدين سخن پايان مىدهيم كه بىاساس و غير قابل اعتماد است و بر خلاف قرآن و سنت و عقل و قياس و اجماع و منطق و مىپردازيم به ديگر روايات حاوى ستايش و مناقب :
هامش
( 1 ) - مسند احمد 1 / 68 .