گفت : دربارهء رفتن به مكه ، من از پيامبر خدا ( ص ) شنيدم كه ميگفت مردى از قريش در مكه كافر ( يا مدفون ) خواهد شد كه نيمى از عذاب جهانيان دامنگير او خواهد بود .
بنابر اين نميگذارم كه من آن مرد باشم . اما اين كه به شام بروم ، من از هجرتگاه و همجوارى مزار پيامبر خدا ( ص ) دور نخواهم گشت . على گفت : پس بگذار با آنها بجنگيم و آنها را از دور تو پراكنده سازيم گفت : نميخواهم اولين كسى باشم كه اجازهء جنگيدن با امت محمد ( ص ) را صادر كرده باشد .
در اين هنگام على از آنجا بيرون آمد و در حالى كه رهسپار خانهء خويش ميشد به حسن و حسين دستور داد : با شمشير بر در خانهء عثمان بپاسدارى بايستيد و نگذاريد دست كسى به او برسد . زبير هم پسرش را فرستاد و طلحه پسرش را و عده اى از اصحاب محمد ( ص ) فرزندانشان را فرستادند تا مردم ( محاصره كننده و انقلابى ) را از دستيابى به عثمان باز دارند و از او بخواهند كه مروان را از خانه اش بيرون فرستاده تحويل دهد .
محمد بن ابى بكر چون آن وضع را مشاهده كرد و ديد مردم عثمان را مورد تيراندازى قرار دادهاند تا جائى كه حسن ( بن على ) و ديگران بر در خانه اش خون آلود گشتهاند و ترسيد بنى هاشم بخاطر حسن ( بن على ) به خشم آيند و بر آشوبند و مردم را از اطراف خانهء عثمان پراكنده سازند دست دو تن از مصريان را گرفته از خانهء همسايهء عثمان راه به خانهء او برد ، زيرا همهء مدافعان وى بر پشت بام اطاقها بودند و هيچكس در حياط همراه عثمان نبود جز همسرش . پس از ديوار نقبى زده محمد بن ابى بكر وارد اطاق عثمان شد و ديد قرآن ميخواند . ريش او را گرفت . عثمان به او گفت : به خدا اگر پدرت ترا به اين حال ميديد سخت ناراحت ميشد . او هم ريشش را ول كرد . دو نفر وارد اطاق شده او را كشتند و از راهى كه آمده بودند گريختند . آوردهاند كه عمرو بن حمق روى سينهء عثمان نشسته و او را زده تا كشته است ، و عمير بن ضابى با لگد بر شكمش كوفته و دو دنده اش را شكسته است ، و همسرش فرياد كشيده ولى صدايش در همهمه و غوغاى مردم در اطراف خانه محو گشته و ناشنيده مانده ، و آنگاه به بالاى خانه رفته و داد كشيده كه امير المؤمنين كشته شد . پس مردم وارد شده و او را كشته يافته و ديدهاند خون
الغدير ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٨٩