مردم از خانههاى همسايهء عثمان به خانه اش در آمده آن را تسخير كردند در حالى كه پاسداران درب خانه از ورودشان خبر نشدند . قبائل بسراغ فرزندانشان آمدند و آنان را از آنجهت كه فرمانده شان ( يعنى عثمان ) مغلوب شده بود با خود از مهلكه بيرون بردند . ( انقلابيون ) داوطلبينى از ميان خود براى كشتن عثمان خواستند . مردى داوطلب شد ، به اطاق عثمان در آمده به او گفت : از خلافت استعفا بده در امان خواهى بود .
گفت : واى بر تو ! به خدا نه در دورهء جاهليت زندگيم جامه بناروائى از زنى بر گرفتهام و نه در دورهء اسلامى ، و نه از هنگامى كه با رسولخدا ( ص ) بيعت كردهام ترانهء عاشقانه بر زبان آورده يا براى هوسبازى خيالبافى كردهام و دست به بيعفتى آلودهام . كسى هم نيستم كه خلعتى را كه خدا بر او پوشانده و آراسته از تن فروگذارد . من به همين وضع باقى و ثابت ميمانم تا خدا كسانى را كه شايستهء سعادتند به عزت رساند و اهل تيره روزى را به خوارى افكند . آنمرد از نزد عثمان بيرون آمد . از او پرسيدند : چه كردى ؟ گفت :
به خدا درماندهايم ، از طرفى براى نجات از چنگ مردم چاره اى جز اين نداريم كه او را بكشيم ، و از طرف ديگر كشتنش جايز نيست .
آنگاه مردى از قبيلهء بنى ليث را به اطاق عثمان در آوردند . عثمان از او پرسيد : از كدام قبيله اى ؟ گفت : از قبيلهء ليث گفت : تو قاتل من نخواهى بود . پرسيد :
چطور ؟ گفت : مگر تو نبودى كه پيامبر ( ص ) دربارهء تو با چند نفر ديگر كه با تو بودند دعا كرد و گفت : از فلان جنگ و فلان روز بپرهيزيد ؟ گفت : آرى . گفت : بنابر اين تو هرگز از دست نخواهى رفت . آنمرد از آنجا رفت و از جماعت مخالفان نيز كناره جست . سپس مردى از قبيلهء قريش را به اطاق او فرستادند . به عثمان گفت : من قاتل توام . گفت : نه ، تو مرا نخواهى كشت . پرسيد : چطور ؟ گفت : رسولخدا فلان روز در حق تو دعا كرد و از خدا برايت آمرزش خواست ، به همين جهت تو هرگز دست به خون ناحق نميآلائى . آنمرد استغفار كرده بيرون آمد و از آنجماعت كناره جست . عبد اللَّه بن سلام آمده بر در خانهء عثمان ايستاد و بنا كرد به پرهيز دادن مردم از كشتن وى ، و گفت :
هموطنان كارى نكنيد كه شمشير خدا برويتان آخته شود . زيرا به خدا قسم اگر آن شمشير
الغدير ( فارسي ) — صفحة 76
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٧٦