« من فقط يكتن از مسلمانان هستم » يا به پسرش گفته : « پسرم ! پدرت يكتن از مسلمانان است و همان حقوق و تكاليفى را دارد كه ايشان دارند » چه خوش بود كه او را « يكتن از مسلمانان » ميشمردند و برايش همان حقوقى را قائل ميبودند كه هر فرد مسلمان دارد و درباره اش احكامى را جارى ميساختند كه بر هر مسلمان و مؤمن جارى است . حتى به اين اندازه هم خوب بود كه نظر عثمان را درباره اش ميداشتند و مروان بن حكم را - كسى كه پيامبر ( ص ) او را لعنت شده و پسر لعنت شده خوانده است - برتر از او نميشمردند . بالاتر از اينها ، كاش او را در طراز فرومايه ترين اعراب بيابانگرد و بى فرهنگ ، يا پستترين طبقهء اصحاب ساقط و كم مايه ميدانستند . . .
كاش ! ولى دريغ كه چنين هم نكردهاند !
شما را به خدا بگوئيد غير از على ( ع ) كدام مسلمان والامقام يا عادى يا آن كه فروترين مقام را در جامعه دارد بر سر هيجده هزار منبر لعنت فرستاده و دشنام گفتهاند و هيچ كس لب به دفاعش نگشوده است ؟ !
شما را به خدا بگوئيد غير از على ( ع ) - سرور دودمان پاك رسالت - كدام مسلمان مقتدر و صاحب منصب يا بازارى و عادى بوده كه قانون بگزارد براى دشنامش در هر نماز جمعه و جماعتى كه در تمام شهرهاى عمدهء كشور اسلامى برگزار مىشود و تمام سخنرانىها و كنفرانسها را با بدگوئيش ختم كنند ، و هر كه را از اين دستور و قانون سر باززند تبعيد و آواره سازند ؟ ! جنيد بن عبد الرحمن بن عمرو ميگويد : از « حوران » ( 1 ) به دمشق آمدم تا حقوقم را بگيرم . نماز جمعه را خواندم و بعد از در مسجد خواستم بيرون آيم كه ديدم شيخى بنام ابو شيبة القاص ( داستانگو ) در آنجا براى مردم داستان تاريخى ميگويد . سخن از عذاب ميگفت بيمناك ميشديم و از سختى كيفر ميگفت گريان ميگشتيم . وقتى داستانش را بپايان برد گفت : مجلس خويش با دشنام دادن به ابو تراب پايان دهيد . آنها هم ابو تراب را دشنام گفتند . رو به كسى كه سمت راستم
هامش
( 1 ) منطقه اى در سوريه است .