تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
حياى آنان نخواهد شد . اين جواب را عائشه در صورتى ميدهد كه آن جواب اولى را تكرار ننمايد و نگويد از زبانم دروغ ساخته‌اند . جوابى كه هميشه ميدهد و در هر مورد كه دربارهء فضائل و مناقب عثمان از زبانش نقل ميكنند ، و در حقيقت جعليات دورهء سلطنت معاويه است كه به طمع رشوه هايش ميساختند و مىبافتند . 3 - طبرانى از قول ابن معشر - براء بصرى - از ابراهيم بن عمر بن ابان بن عثمان از پدرش - عمر بن ابان - از پدرش - ابان پسر عثمان بن عفان چنين ثبت كرده است : « از عبد اللَّه بن عمر شنيدم كه ميگفت : رسولخدا ( ص ) نشسته بود عائشه پشت سرش . ابو بكر اجازهء ورود خواست و وارد شد . بعد عمر با كسب اجازه وارد شد . سپس سعد بن مالك اجازه گرفت و وارد شد . آنگاه عثمان بن عفان اجازه خواست و به خانه در آمد در حالى كه پيامبر خدا ( ص ) سرگرم سخن بود و زانوانش بيرون از جامه . تا عثمان اجازهء ورود خواست ، وى زانوانش را پوشانده و به همسرش گفت : اندكى به آن سو برو . ساعتى با هم سخن گفتند و بعد بيرون رفتند . عائشه از پيامبر خدا ( ص ) پرسيد : پدرم و دوستانش آمدند لباست را جمع و جور ننمودى و مرا به اندرون نفرستادى ؟ فرمود : از مردى كه فرشتگان از وى در شرمند شرم ننمايم ؟ سوگند به آنكه جانم در دست او است فرشتگان همان گونه كه از خدا و پيامبرش در شرمند از عثمان در شرمند . در صورتى كه وقتى وارد اطاق شد تو در كنارم ميبودى هيچ حرف نميزد و سرش را بالا نميكرد تا ميرفت بيرون . » اين را ابن كثير در تاريخش نوشته و ميگويد : روايت غير عادى و غريبى است و سندش ضعيف ( 1 ) . ذهبى به آن اشاره كرده ميگويد : بخارى گفته است كه روايت عمر بن ابان محل تأمل است ( 2 ) . امينى گويد : اين روايت نظير همان رواياتى است كه از مسلم و احمد بن حنبل آورديم و ديديم كه بى اساس و نادرست خوانده‌اند ، اكنون مىافزائيم : براء بصرى -
هامش
( 1 ) . 7 / 203 . ( 2 ) ميزان الاعتدال 2 / 250 .