كردهاند و آن اين كه بعنوان توبه و پاك كردن گناه سابق گناه تازه اى مرتكب گشتهاند ! اينها تأليف و كتاب را وسيلهء بيان و تعليم حقيقت نميدانند بلكه وسيله اى ميشمارند براى برآوردن اغراض و مطامع شخصى يا جمعى ، و اين پندارى نارواست !
تأملى در كتابهاى ديگر
كتاب « تاريخ الخلفا » تأليف عبد الوهاب نجار از همين قماش است و انبانى از لغزشهاى تاريخى و روايات ياوه . همچنين كتاب « عثمان » نوشتهء عمر ابو نصر كه تكرار حرفهاى شيخ محمد خضرى آن اموى مسلك است . كتاب « خلفاى راشدين » نوشتهء سيد على فكرى كه جلد سوم كتاب « احسن القصص » او را تشكيل مىدهد از ديگر كتابهائى كه در اين موضوع تأليف شده كمتر حرف بيراه دارد و كمتر از متانت دور گشته ، و از حسن نيت و پاكى قلم نويسنده داستان مينمايد . گرچه همان روايات جعلى را جمع كرده باز تا توانسته از ورود به زمينههاى خطرناك و مباحث مورد اختلاف و جنجالى پرهيز نموده است و نه انتقادات و تعرضاتى را كه بخاطر بدعتهاى عثمان به وى شده بميان كشيده و نه توجيهات و تلاشهائى را كه براى تبرئه او شده منعكس كرده است . پندارى شرح حال خليفه اى را مينويسد كه همهء سرها در برابرش به تعظيم فرود آمده و امت اسلامى وى را از جميع جهات تأييد كرده است و گوئى هيچ از آن بحثها و ايرادات به گوشش نخورده و انتقاداتى را كه به او شده و مدافعاتى را كه از او صورت گرفته نديده است كه از فضائل و محاسن عثمان و پاك طينتى و حسن سلوكش چنان سخن ميگويد كه گوئى اصول مسلمى است و هيچكس در آن ترديدى ننموده و نه ايرادى و انتقادى بر آن به عمل آورده است . در صفحات آينده روشن خواهيم نمود فضائل و محاسنى كه براى عثمان ادعا كردهاند تا چه حد حقيقت دارد .
وى روايات جعلى و نادرستى را كه در تمجيد عثمان هست بدون اين كه بررسى و ارزشيابى كند يا با ديگر روايات و روايات درست و ثابت بسنجد و مطابقه نمايد و تناقضات و مغايرتهائى را كه در آنميان هست رفع و حل كند به رشتهء نگارش