ميرود و تنها ميميرد و تنها بر انگيخته مىشود .
علم و ايمان نگذاشته كه ابن مسعود و همراهانش آن منظرهء دردناك را ببينند و دستور شريعت را در وجوب دفن مسلمان نديده بگيرند و در دفن آن مسلمان عظيم الشأن كه پيامبر ( ص ) افتخار دفنش را به مؤمنان صالح مژده داده بود نشتابند . پس بيدرنگ بانجام وظيفه پرداختند و در حالى كه گوهر سرشك از ديده بر گونه روان داشتند و دلشان از جنايتى كه بر وى رفته بود ميلرزيد او را به آرامگاه ابدىاش سپردند و راه مدينه گرفتند . در آنجا همانان كه نسبت به ابوذر كينه ورزيده بودند عليه عبد اللَّه بن مسعود همداستان شدند . پس حاكم ، انجام وظيفهء ابن مسعود را گناهى نابخشودنى شمرد و حكم صادر كرد تا او را چهل تازيانه زدند . حكمى كه حتى در حق كسى كه كافر و زنديقى را دفن كرده باشد نميتوان كرد تا چه رسد به كسى كه مسلمانى را آن هم با آن عظمت و علم و تقوى و رفاقتى كه با پيامبر ( ص ) داشته است دفن كرده باشد . اين حكم نشانه عداوت ديرينه اى بود كه حاكم با ابن مسعود و ابوذر و اقرانشان داشت ، و ازينرو اگر بدتر از اين هم رفتار كرده بود جاى شگفتى نبود .
اين چه خليفه اى است كه قدر و منزلت اصلاح طلبان بزرگ و اصحاب عظيم الشأن پيامبر ( ص ) را نميشناسد و احترام مجاهدان « بدر » را - كه قرآن در حقشان نازل گشته و رسولخدا ( ص ) بر آنان آفرين خوانده - نگاه نميدارد ، در حالى كه ميدانيم يكى از مجاهدان « بدر » وقتى جرمى مرتكب شده بود و عمر گفت : اى پيامبر خدا ! اجازه بده گردنش را بزنم . فرمود : يواش تر اى پسر خطاب ! ميدانى كه او در نبرد « بدر » شركت داشته است ، و چه ميدانى شايد خدا اهل بدر را در سايهء رحمتش داشته باشد . آنگاه فرمود : هرطور
الغدير ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٩