چهار سال پيش از مرگ دچار آشفته مغزى گرديد و زمينهء اين گزارش نيز گواه آن است كه در روزگار آشفته مغزى وى از دهانش به در آمده .
و تازه هيچ چون و چرائى نبايد داشت كه هر يك از دو دشنام گوى در پيشگاه پيامبر خدا ( ص ) پاى از مرز ادب بيرون نهاده و مانند هر ناسزا گوى ديگرى ، داد و فرياد به راه انداختهاند زيرا كه اين كار با آوائى نرم و آرام انجام نمىگيرد و آن گاه خداوند مىگويد : اى كسانى كه به آئين راستين گرويدهايد آواز خويش را بلندتر از آواز پيامبر نگردانيد و در نزد او ، سخن درشت نگوئيد تا پايان آيه اى كه دربارهء بو بكر و عمر فرود آمد و كى ؟ همان گاه كه در نزد برانگيختهء خداوند ( ص ) با يكديگر بگو مگوى سخت كردند و داستان آن در ج 7 ص 223 گذشت .
مگر چه مىشد كه بوبكر تا پايان كار پاس انجمن پيامبر را نگاه مىداشت و براى ارج نهادن به آستان او همچنان بردبارى نموده همان شيوهء نخستينش را به كار مىبست و به بدگوئى نمىپرداخت تا برانگيختهء خدا ( ص ) ناآرامى ننموده و از نزد وى برنخيزد ؟ نكند آن شكيبائىاش در آغاز نيز نه از سر خوشخوئى بلكه ناآگاهانه و بى هيچ خواست و آهنگى استوار بوده است ؟
و مگر چه مىشد كه او نيز همراه پيامبر برمىخاست و ميرفت تا دنبالهء دشنام و كينه ورزى بريده شود ؟ و چه مىشد كه در برابر واكنش پيامبر ( ص ) خاموشى مىگزيد و با پرخاش به برخاستن وى بىادبى نمىنمود ؟
و چه كاستىاى براى او بود كه مىگذاشت آن فرشته بماند و همچنان او را ستمديده پندارد و - به نمايندگى از او - دشنامهاى آن مرد را پاسخ بدهد و نبيند كه او خود به برابرى و همسرى با ستمگر پرداخته تارهايش كند ؟
شگفت از آن دارم كه در گزارش احمد مىخوانيم كه پيامبر به بوبكر گفت : « چون تو پاره اى از سخنان او را پاسخ دادى اهريمن در ميانه افتاد و . . . »
چگونه تا هنگامى كه بوبكر زبان به پاسخ دشنامها نگشود ، آن انجمن تهى از
الغدير ( فارسي ) — صفحة 52
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٥٢