آن به يك سوى مىزد و آن روزها عمرك ناميده مىشد ( 1 )
و يك چند از روزگار مسلمانىاش نيز پيشهء ميانجىگرى در داد و ستدها را داشت و ميانجى بود و بده و بستان در بازارها او را از فرا گرفتن نامهء خدا و آئين نامهء پيامبر باز مىداشت ( 2 )
و روزگارى چند نيز - در گورستان بقيع - برگ درخت سلم مىفروخت كه با آن پوست را پيرايند ( 3 ) .
من نمىدانم در كدام يك از اين گامهاى زندگىاش چنان شايستگىاى يافته كه به گزارش ابن جوزى در سيرة عمر ص 6 : « چون در روزگار نادانى و پيش از اسلام جنگى ميان قريش و ديگران در مىگرفت و مىخواستند نماينده اى بفرستند او را گسيل مىداشتند . » و ابو عمر در استيعاب مىافزايد : و هنگامى كه ديگران بر ايشان مىباليدند يا به خاندان و برترىهاشان بر آنان مىنازيدند ، براى پاسخگوئى ، او را مىپسنديدند و مىفرستادند ( 4 )
آيا همهء قريش از اين گونه مردم ناچيز و توسرىخور بودند كه نمايندگى خود و پاسخگوئى به باليدن ديگران بر ايشان را به جوانكى در آن پايگاه واگذارند ؟ با آن كه ميان ايشان مردان سخن و بزرگان و سران بود و سروران دلير با چستى و چالاكى در گفتار و كردار
يا ايشان پرواى آن نداشتهاند كه چه كسى را مىفرستند ؟ با آن كه پيك ، نشان دهندهء خرد فرستنده است . نه اين بوده و نه آن ، و تنها دوستى و فريفتگى
هامش
( 1 ) استيعاب كه در كنار اصابه چاپ شده 4 / 291 ، اصابه 4 / 29 ، فتوحات اسلاميه 2 / 423 و در گزارش اين يكى ، دست خوردگىاى هست كه سفارش مىكنيم در آن بنگريد .
( 2 ) گستردهء اين گزارش در جلد ششم الغدير ص 146 و 287 و 302 از چاپ دوم گذشت .
( 3 ) برگرديد به آن چه در جلد ششم الغدير ص 303 از چاپ دوم آورديم .
( 4 ) گزارش ابو عمر و ابن جوزى را ابن عساكر نيز در ج 6 ص 432 از تاريخ خود آورده است