رسول خدا ( ص ) در ذى طوى بايستاد ابوقحافه بدخترى كه از كوچكترين فرزندانش بود گفت : دختركم مرا بر فراز ابو قبيس بر - چرا كه به گفتهء اسماء ، خودش كور بود پس وى را برفراز آن برد او گفت دختركم چه مىبينى گفت سياهى فراهم آمده اى مىبينم گفت آن سپاهى خواهد بود گفت و مردى را مىبينم كه ميان آن سياهى به پيش و پس مىدود گفت دختركم آن نيز سالار لشگر يا كسى است كه فرمانده و پيشرو سپاه است او گفت به خدا سياهى از هم بپاشيد گفت به خدا كه در اين هنگام سپاه به پيش رانده شده زود مرا بخانهام بر پس او را به زير آورد و پيش از آنكه به خانه اش رسد سپاه به او برخوردند و در گردن دخترك گلوبندى از نقره بود كه چون مردى او را ديد آن را بدر آورد اسماء گفت چون رسول خدا ( ص ) به مكه در آمد به مسجد وارد شد و ابوبكر دست پدرش را گرفت و آورد چون رسول خدا ( ص ) او را ديد گفت چرا پيرمرد را در خانه اش رها نكردى تا من خود به سراغ او روم ابوبكر گفت اى رسول خدا براى او سزاوارتر است كه نزد تو آيد تا تو به سراغ او روى . اسماء گفت پس او را در برابر خويش بنشاند سپس بر سينه اش دست كشيد و آنگاه او را گفت : مسلمان شو او اسلام آورد و بوبكر ( ض ) بر رسول خدا ( ص ) درآمد و سر پدرش همچون درخت درمنه سپيد بود رسول خدا ( ص ) گفت رنگ موى او را ديگرگون سازيد سپس بوبكر برخاست و دست خواهرش را گرفت و گفت همه را به حق خدا و اسلام سوگند مىدهم كه هر كس گردن بند خواهرم را برداشته بدهد كسى او را پاسخى نداد و او گفت خواهركم ! گردن بندت را به حساب خدا گذار .
و به عبارت محب طبرى در رياض 1 / 45 : گردن بندت را به حساب خدا گذار كه به خدا سوگند درستكارى در ميان مردم امروز اندك است .
امينى گويد اين روايت درست نيست چون يكى از ميانجيان زنجيرهء گزارش آن محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار مدنى مقيم عراق است و اين روايت هم جز از ساختههاى او نيست و سليمان تيمى گفته : ابن اسحاق دروغ پرداز است و هشام بن
الغدير ( فارسي ) — صفحة 236
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٣٦