تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
پيوست و همگان با او آشنا شدند و خود نماز جمعه را در قباء و در ميان بيابان - بيابان رانونا - بگزارد و تمامى مسلمانانى كه آنجا بودند در پشت سرش به نماز ايستادند . و كاملا امرى طبيعى است كه مردم چون چشمشان به او ( ص ) افتد هر كه او را مىشناسد به ديگران نشان بدهد و هر كه نمىشناسد با پرسش خود در پى شناختنش باشد و بيعت كنندگان پيش بيفتند تا با وى آشنائى دهند و خود را به پيشگاه او نزديكتر نمايند در اين هنگام و در ميان انبوه اين جمعيت ديگر نادانى نمىماند تا هنگام كوچيدن حضرت از سرزمين بنى عمرو بپرسد ابوبكر ! اين بچه كه جلوتر از تو است كيست ؟ ! گويا بزرگوارى كه مىآمده مردى معمولى بوده كه آوازهء او به همهء گوشه و كنارها نرسيده و هيچكس از آن گروه انبوه وى را نديده و آن همه انبوهى جمعيت بخاطر او نبوده و همه سر و پاى برهنه مصرّانه به ديدار وى نشتافته و پردگيان براى ديدار او به بلندىها بر نيامده و بچه‌ها و كودكان با اين سرودها به او خوش آمد نگفته بودند : « ماه دو هفته به ما روى نمود از پشته‌هاى بدرودگاه ( 1 ) سپاسگزارى بر ما بايسته است و تا كى ؟ تا آنگاه كه دعا كننده اى خدا را مىخواند . اى آنكه در ميان ما برانگيخته شده اى با فرمانى آمده اى كه به كار بسته خواهد شد » و گويا او در لباسى ناشناس و بىهيچ مقدمه به شهرى پا نهاده كه هيچكس او را در آنجا نمىشناسد و ناچار تنها بايد با سؤال از بوبكر هوّيت او روشن شود . وانگهى اين لاپوشانى كه بوبكر در پاسخ خود روا داشته و گفته : او راه را
هامش
( 1 ) م : ترجمهء ثنيات الوداع است كه نام جايگاهى در بيرون مدينه بوده چون هر كس از اين شهر راهى مكه مىشده خداحافظى و مشايعت وى در آن نواحى انجام مىگرفته .