شنيدم مىگفت ما گروه پيامبران ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است .
در پاسخ مىگوئيم : اين شيوهء او هم نه دليل است بر دورى او از ستم و نه نشانهء بر كنارى او است از بيداد زيرا نيرنگ ستمكار و هوشمندى نيرنگ باز اگر ورزيده بوده و آموخته باشد كه در دعاوى چه كند او را بر آن مىدارد كه همچون ستمديدگان سخن كند و مانند دادخواهان خوارى نشان دهد و به گونهء دوستداران مهربانى نمايد و همچون حق طلبان ، خود را طرف دشمنى جلوه دهد . چگونه مخالفت نكردن صحابه را با بوبكر دليلى قاطع و نشانه اى آشكار بر حقانيت او گرفتهايد با آنكه گمان مىكنيد عمر بالاى منبر گفت دو متعه در روزگار رسول خدا ( ص ) بود متعهء حج و متعهء نساء كه من آن دو را ممنوع مىسازم و انجام دهندهء آن را بكيفر مىرسانم ( 1 ) و كسى را هم نيافتيد كه سخن وى را انكار كند و منشأ منع او را زشت بشمرد و او را در اين زمينه نادرستكار بخواند و حتى از سر استفهام يا شگفتى سخنى بر زبان آرد .
چگونه مخالفت نكردن صحابه را دليل مىآريد با آنكه عمر خود در روز سقيفه حاضر بود و همانجا اين سخن از پيامبر ( ص ) به ميان آمد كه امامان از قريش بايد باشند ( 2 ) .
و سپس كه زخم خورد هنگام درد دل گفت اگر سالم زنده بود در سپردن خلافت به او هيچ ترديدى نداشتم ( 3 ) با آن كه خود در شايستگى هر يك از شش نفرى
هامش
( 1 ) بر گرديد به همين كتاب ما - ج 6 ص 211 ط 2 .
( 2 ) اين حديث را گروهى بسيار از حافظان روايت كردهاند و ابن حزم نيز در « الفصل » - 4 / 89 - آن را صحيح شمرده و مىنويسد : اين روايت به سر حد تواتر رسيده و انس بن مالك و عبد اللَّه بن عمر و معاويه آن را گزارش كردهاند و جابر بن عبد اللَّه و جابر بن سمره و عبادة بن صامت هم حديثى در همين مضمون آوردهاند و يكى از نشانههاى صحت آن نيز گردن نهادن انصار است به آن در روز سقيفه . پايان .
( 3 ) بنابر آنچه در ج 7 ص 144 گذشت اين گزارش را ابن سعد و باقلانى و ابو عمر و حافظ عراقى آوردهاند .