سپس بوبكر گريان بيرون شد مردم گرد او را گرفتند و او ايشان را گفت هر مردى - با دلخوشى به خانواده اش شب را در آغوش همسر خود به سر مىبرد و مرا با نگرانىهائى كه دارم رها مىكنيد ، مرا نيازى به بيعت شما نيست بيعت خود را با من نديده گيريد ( 1 ) .
و جاحظ در رسائل خود ص 300 مىنويسد گروهى پنداشتهاند دليل بر راستى گزارشى كه آن دو - بوبكر و عمر - آوردند تا زهرا را از رسيدن به ميراث خود باز دارند - و هم دليل بر پاكدامنى آن دو - آن است كه ياران رسول خدا ( ص ) در برابر آن دو به انكار بر نخاستند ! در پاسخ مىگوئيم : اگر انكار نكردن ايشان دليل بر راستى ادعاى آن دو باشد پس به راستى وجود همهء دادخواهان و گفتگو كنندگان ( از جمله فاطمه ) كه در برابر آن دو به مطالبهء حق خود ايستاده بودند دليلى بر راستى دعوايشان و نيكوئى سخنشان است ! زيرا صحابه با ايشان هم مخالفتى ننمودند . بخصوص كه گفتگوهاى پنهانى بدرازا كشيد و كشمكشها بسيار شد و گله مندى ، آشكار و خشمها سخت گرديد و اينها كار فاطمه را به آنجا رساند كه سفارش كرد بوبكر بر وى نماز نگزارد و آنگاه كه آمده و حق خويش را از او مىخواست و بطرفدارى از بستگان خود استدلال مىكرد از وى پرسيد : ابوبكر ! اگر تو مردى وارثت كيست گفت خانواده و فرزندانم گفت پس چرا ما از پيامبر ( ص ) ارث نبريم ( 2 ) و چون با بهانه اى كه براى او آورد او را از رسيدن به ميراث پدرش بازداشت و حق وى را كاهش داد و رو گردانش ساخته خود زمام كار را بدست گرفت تا به چشم خويش حق كشى را بنگرد و از پرهيزكارى او نوميد شود و كمى همراهان و بوى ناتوانى را بيابد و بگويد به خدا سوگند تو را نفرين خواهم كرد و او هم گفت به خدا سوگند بر تو دعا خواهم كرد كه
هامش
( 1 ) الامامة و السياسة 1 / 14 ، اعلام النساء 3 / 1214 .
( 2 ) اين حديث را هم احمد در مسند خود - 1 / 10 - آورده و هم بلاذرى در فتوح البلدان ص 38 و هم ابن كثير در تاريخ خود 5 / 289 .