در پيشگاه سلطنت بى زوال تو
شاهان خورند غبطه به حال گدا على
تاج ولايتى كه تو بر سر نهاده اى
خورشيد گوهريست در آن كم بها على
چون قطرهها كه در دل دريا يكى شود
در تو خلاصه گشته همه ما سوا على
فانوس مهر و مه به كف و ايستاده اى
در راه كهكشان كه توئى رهنما على
مس را شنيده اى كه طلا كرده كيميا
صافى دلان مسند و توئى كيميا على
جز با تو دردمند تو درمان نميشود
گيرد اگر ز دست مسيحا دوا على
روزى اگر ولاى تو گردد بلاى جان
من ميخرم به قيمت جان آن بلا على
لبّيك خويش را زبان خدا شنيد
هر عاشقى كه از دل و جان گفت يا على
قم
محمد - شريف رازى