تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
نشسته بوديم و ابو بكر و عمر هم با چند نفرى با ما بودند پس از ميان ما برخاست و رفت و به طول انجاميد آمدنش و ترسيديم اينكه قطع كند ما را پس برخاستيم و من اوّل كسى بودم كه ترسيدم پس بيرون رفتم بطلب آنحضرت تا آنكه آمدم بباغى در بسته از انصار از مردم بنى النجّار پس براى آن درى نيافتم مگر راه آبى پس داخل شدم در ميان آن محدوده بعد از آنكه گود كردم آن را را پس ناگاه رسول خدا ( ص ) را ديدم پس فرمود : ابو هريره ، گفتم بلى ، فرمود : چه كار دارى ، گفتم ، شما در ميان ما بودى پس برخاستى و تأخير كردى پس ما ترسيديم اينكه براى شما پيش آمد بدى كند پس ترسيديم و من اوّل كسى بودم كه ترسيدم پس آمدم اين محدوده را و سوراخ كردم آن را چنانچه روباه سوراخ مىكند و مردم پشست سر من هستند . پس فرمود : اى ابو هريره اين دو نعلين مرا به بر پس هر كس را كه پشت اين ديوار ديدى كه يقينا بقلبش شهادت ميدهد باينكه لا إله الا الله ، خدائى جز خداى يكتا نيست پس او را بشارت بده ببهشت پس من بيرون رفتم و اوّل كسى را كه برخورد كردم عمر بود ، پس گفت : اين دو نعلين چيست گفتم : اين نعلين رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله است مرا با اين نعلين فرستاد و فرمود : هر كس را كه ملاقات كردى كه شهادت بوحدانيت و يكتائى خدا از روى يقين ميدهد او را بشارت ببهشت بده پس عمر زد به سينه من و من افتادم از پشت و گفت : برگرد پيش رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله پس من گريه كنان برگشتم نزد رسول خدا ( ص ) ، پس پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود : چيست تو را ، گفتم : عمر را ملاقات كردم او را خبر دادم به آنچه كه مرا به آن فرستادى ، پس عمر چنان به سينه من زد كه از پشت به زمين افتادم و گفت
الغدير ( فارسي ) — صفحة 353 | جمعي از مترجمين / محمد شريف رازي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)