تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
اين مرد آمد و گفت كه مردى دو زن را به او سپرده يكى آزاد سنگين مهر و ديگرى كنيز ام ولد ، پس به او گفت مخارج آنها را بده تا من بيايم . پس چون شب گذشته شد هر دو با هم زائيدند يكى پسر و ديگرى دختر و هر دو مدعى هستند كه پسر از من است و دختر را براى ميراث از خود نفى ميكنند . پس فرمود بچه حكم كردى ميان آنها ، پس شريح گفت : اگر نزد من چيزى بود كه به آن ميان ايشان قضاوت كنم نزد شما نميآوردم آنها را ، پس على عليه السلام كاهى را از زمين برداشت و فرمود بدرستيكه حكم در اين آسانتر است از برداشتن اين كاه از زمين ، آنگاه قدحى خواست و بيكى از دو زن فرمود : شير بدوش ، پس دوشيد و حضرت آن را كشيد و سنجيد سپس به ديگرى فرمود : تو بدوش شيرت را پس دوشيد و كشيد پس آن را نصف از شير اوّل ديدند پس به او فرمود : تو دخترت را بگير و به ديگرى فرمود تو هم پسرت را بگير . آنگاه بشريح فرمود : آيا نميدانى كه شير دختر نصف شير پسر است و اينكه ميراث دختر نصف ميراث پسر است و اينكه عقل او نصف عقل مرد و شهادت او نصف شهادت او است و اينكه ديه او نصف ديه پسر است و آن بنابر نصف است در هر چيزى ، پس عمر تعجب كرد تعجّب سختى آنگاه گفت : ابو الحسن خدا من را باقى نگذارد در شدّتيكه تو براى آن نباشى و خدا مرا در شهرى نگذارد كه تو در آن نباشى . كنز العمال ج 3 ص 179 - مصباح الظلام جردانى ج 2 ص 56 .