تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
جارى شد چونكه ايشان عادت به پياده روى نداشتند پس مرد چوپانى جلوى ايشان آمد . به او گفتند آيا نزد تو شربت آب يا شيرى هست . پس گفت پيش من آنچه دوست داريد موجود است و لكن من چهره‌هاى شما را صورت شاهان ميبينم و گمان نميكنم شما را مگر فرارى . پس به من خبر دهيد از سرگذشت خودتان . پس گفتند : اى مرد ما داخل دينى شديم كه دروغ براى ما حلال و روا نيست آيا صداقت و راستى ما را نجات ميدهد گفت : بلى . پس قصّه خود را به او گفتند پس چوپان خود را بقدمهاى آنها انداخت و بوسيد . و ميگفت : در دل منهم افتاد آنچه در دلهاى شما واقع شد پس صبر كنيد در اينجا تا من گوسفندان را به صاحبانش رد كنم و برگردم نزد شما پس توقف كردند براى او تا آنكه گوسفندان را رد كرد و دوان دوان آمد پس سگ او هم عقب او آمد . پس يهودى برخاست ايستاد و گفت : اى على اگر تو دانائى پس مرا خبر بده كه سگ او چه رنگى داشت و اسمش چه بود ؟ پس فرمود : اى برادر يهودى حبيب من محمد صلَّى اللَّه عليه و آله مرا خبر داد كه سگ ابلق ( سفيد و سياه ) و اسمش قطمير بود . گويد : پس چون جوانان آن سگ را ديدند بعضى از ايشان به برخى ديگر گفت : ما ميترسيم اين سگ ما را رسوا كند به پارس كردنش پس اصرار كردند كه با سنگ او را طرد كنند و از خود دور نمايند پس چون اصرار آنها را ديد كه با سنگ او را دور ميكنند سرد و پايش نشست و دراز كشيد و به زبان فصيح و شيرين گفت : چرا مرا دور ميكنيد و حال آنكه من شهادت مىدهم ان لا إله الا الله وحده لا شريك له مرا واگذاريد تا شما را از دشمنتان پاسبانى كنم و به اين كار تقرب به