تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
ميزد پس ميپريد در ظرف مشگ و در آن نيز پر و بال ميزد و آنچه در آن بود با بال و پرش بر مردم ميافشاند و براى سوّم بر آن داد ميزد پس پرواز ميكرد و بر تاج پادشاه مينشست پس پر و بالش را تكان ميداد بر سر شاه و آنچه از مشك و گلاب مانده بود نثار ميكرد . پس پادشاه سى سال در كشورش بدون اينكه هيچ ناراحتى به او برسد از درد سر و تب و آب دهان و تف و خلط سينه اى به او برسد پس چون اين را از خودش ديد ستمگرى و سركشى و تكبر را آغاز و شروع بگناه نموده و ادعاء خدائى كرد از غير خداى تعالى و سران و چهره هاى قومش را به اين مطلب فرا خواند پس هر كس كه پذيرفت به او بخششها نموده و خلعت داد و هر كس كه نپذيرفت و پيروى نكرد او را كشت . پس مردم بتمامى او را اجابت كردند پس در كشور او زمانى ماندند و او را از غير خدا ميپرستيدند . پس در يكى از روزهاى عيديكه بر روى تختش نشسته بود و تاج بر سر داشت كه برخى از اسقفهايش آمده و به او خبر دادند كه سربازان ايرانى برايش نقشه كشيده و ميخواهند او را بكشند پس بشدّت از اين خبر غمگين شد تا اينكه تاج از سرش افتاد و خودش هم از تخت سرنگون شد پس يكى از جوانانيكه طرف راستش ايستاده بود و مرد فهميده و عاقلى بود كه به او تمليخا گفته ميشد در فكر فرو رفت و با خود گفت : اگر اين دقيانوس خدا بود چنانچه خيال مىكند هر آينه محزون نميشد و خواب نميرفت و بول و غايط از او نميآمد زيرا اينها از صفات خدا نيست و اين شش نفر هر روز منزل يكى از اقران و همقطاران خود بودند و آن روز نوبت تمليخا بود پس آن روز منزل او آمده و خوردند و نوشيدند اما تمليخا هيچ غذا و آب نخورد پس گفتند ، اى تمليخا براى چه نميخورى و
الغدير ( فارسي ) — صفحة 301 | جمعي از مترجمين / محمد شريف رازي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)