و حكايت آنها را از اوّل تا آخرش ؟
پس حضرت على رداء پيامبر خدا صلَّى اللَّه عليه و آله را به خود پيچيد سپس فرمود : اى برادر عرب حبيب من محمد صلَّى اللَّه عليه و آله فرمود كه در زمين و كشور روم شهرى بود كه به آن ( افسوس ميگفتند و ميگويند آن طرطوس بود و اسمش در جاهليت ( افسوس ) بود و چون اسلام آمد آن را طرطوس ناميدند . و براى ايشان پادشاهى صالح بود پس پادشاهشان مرد و اوضاعشان پراكنده و پريشان شد پس شنيد اين را شاهى از شاهان فارس كه به او « دقيانوس » ميگفتند و او ستمكارى كافر بود پس با لشگريانى آمد تا وارد ( افسوس ) شد پس آنجا را پايتخت و مركز كشور خود قرار داد و در آن كاخى بنا كرد .
پس يهودى از جا جست و گفت اگر شما آگاهى آن كاخ را براى من تعريف كن و مجالس و نشيمنگاه آن را بگو ؟
پس فرمود : اى برادر يهودى در آنجا قصرى بنا كرد از سنگ مرمر كه طول و عرض آن يكفرسخ بود و در آن چهار هزار ستون قرار داد از طلا و هزار قنديل از طلا كه زنجيرهاى آن از نقره بود كه هر شب روشن ميشد بروغنهاى خوشبو و براى شرق مجلس صد و هشتاد قوّه و نيرو قرار داد و همينطور براى غرب مجلس و خورشيد از اوّل طلوعش تا هنگام غروبش ميگرديد در مجلس هر طوريكه دور ميزد و در آنجا تختى از طلا قرار داد كه طولش هشتاد زرع و عرضش چهل ذرع زينت شده بجواهر بود و در سمت راست آن تخت هشتاد كرسى از طلا قرار داده و بر آن اسقفهاى بزرگ نشانيده و نيز هشتاد كرسى از طلا از سمت چپ نصب كرده و بر آن پهلوانان و قهرمانانش را نشانيده .
آنگاه خودش بر تخت نشست و تاجى بر سر گذاشت . پس يهودى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 299
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٩٩