تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
نمينوشى پس گفت : اى برادران در قلب من خاطره اى آمده كه مرا از خوردن و نوشيدن باز داشته است پس گفتند آن چيست اى تمليخا پس گفت من انديشه و فكرم را در اين آسمان به كار انداخته و گفتم چه كسى آن را سقف محفوظ بلند كرده است بدون بستگى از بالايش و يا ستونى از زيرش و كى در آن خورشيد و ماه را بجريان انداخته و كى آن را بستارگان تزيين كرده سپس فكر درباره اين زمين نموده از گسترش آن بر روى درياى ژرف و كى آن را حبس نمود و بسته است بكوه‌هاى بلند تا آنكه مضطرب نشود . آنگاه درباره خودم انديشه‌ام را بجولان آورده و گفتم چه كسى مرا از شكم مادرم كه جنينى بودم بيرون آورد و كى مرا تغذيه و تربيت نمود بدرستيكه براى همه اينها آفريدگار و مدبّرى غير از دقيانوس پادشاه است . پس آن پنج نفر جوان خود را قدمهاى تمليخا افكنده و بوسيدند و گفتند اى تمليخا در دلهاى ما هم آنچه در قلب تو افتاده واقع شده است . پس فرمان بده بر ما چه كنيم ، گفت : اى برادران من نميابم براى خودم و براى شما چاره اى جز فرار كردن از اين ستمكار بسوى خداوند آسمانها و زمين . پس راى چنانستكه ديدم . پس تمليخا از جا جست و خرمائى بسه درهم فروخت و آن را در لباسش نهان ساخت و اسبهايشانرا سوار شدند و از شهر بيرون رفتند و چون به اندازه سه ميل از شهر دور شدند تمليخا گفت : اى برادران ملك دنيا از دست ما رفت و حكومت آن از ما زايل شد . پس از اسبهايتان فرود آئيد و بر روى پاهايتان راه رويد شايد خداوند فرج و مخرج براى امر شما قرار دهد . پس پياده شدند از مراكبشان و هفت فرسخ پياده رفتند تا از پاهايشان خون
الغدير ( فارسي ) — صفحة 302 | جمعي از مترجمين / محمد شريف رازي / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)