پس سلمان از جا جست و بيهوديها گفت كمى صبر كنيد سپس به سوى على بن ابيطالب عليه السلام كه خدا سرافرازش فرمايد رفت تا بر آنحضرت داخل شد و گفت اى ابو الحسن بداد اسلام برس فرمود مگر چى ، پس جريان را گفت ، پس حركت كرد در حالى كه در لباس رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله ميخراميد تا وارد مسجد شد پس چون عمر نگاهش به او افتاد از جا بلند شد و دست به گردن او انداخت و گفت اى ابو الحسن . تو براى حلّ مشكلى و شدّتى دعوت ميشوى . پس آنحضرت رو بيهود كرده و فرمود هر چه ميخواهيد به پرسيد كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله مرا هزار باب علم آموخت كه از هر بابى هزار باب ديگر منشعب و مفتوح شد پس سئوال كردند از آنحضرت از آن مسائل .
پس على عليه السلام كه خدا سرافرازش كند فرمود مرا با شما شرطيست وقتى كه بشما خبر دادم چنانچه در تورات شماست شما مسلمان شويد و داخل دين ما گرديد و ايمان آوريد .
گفتند : بلى ،
فرمود : سئوال كنيد از يكى يكى خصلتها ،
مسائل يهود از على عليه السلام و پاسخ آنحضرت
گفتند :
س ‹ 1 › : قفلهاى آسمانها چيست ؟
ج : شرك به خدا زيرا وقتى بنده و كنيز مشرك به خدا شدند عملشان بالا نميرود .
س ‹ 2 › : كليد اين قفلهاى بسته آسمان چيست ؟
ج : شهادت « لا إله الا الله و محمد رسول الله » پس بعضى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 296
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٩٦