پس مقدّم داريد كسى را كه سبقت در ايمان و مهاجرت از وطن دارد بر مردميكه فاقد اين دو فضيلت هستند .
تا آنجا كه گويد :
: گفتم بايشان مرا از صفات فضيلت و برترى واگذاريد شما از تمام آنها آزاد هستيد .
: فرض ميكنيم خلافت را مثل امّتى ميان جماعتيكه اطراف او را احاطه كردهاند و ايشان گروهى هستند .
: و مردم متفرق و پراكنده شده بودند بيشتر بيك نفر گفتند تو بگير خلافت را كه تو سزاوارترى .
: و باقى به شخص دوّمى گفتند غير از تو كسى شايسته امارت و رهبرى نيست : .
: سپس ديديم اوّلى را كه ولايت يافته انكار مىكند حكومت را به قولش اقيلونى اقيلونى . .
: ميگويد مرا حقّى در خلافت نيست و اين ميگويد آى كنيز من آى بردهء من .
: و استغاثه مىكند و براى او تظلَّم است بر كسى كه غصب كرد حق او را و به او ستم نمود .
: و هر يك از آن دو نفر راستگو هستند كه راهى بتكذيب ايشان نيست .
: پس دانشمندان درباره آن چه ميگويند شرعا آيا ما بمدّعى آن بدهيم خلافت را .
: يا واگذاريم بكسيكه خودش ميگويد مرا حقى در آن نيست شما را قسم مىدهم به خدا كه حق محض را بما بگوئيد .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 6
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٦