بدرستيكه خداوند اين كار را به كمتر از چهار شاهد تامين و مقرّر نكرده :
پس عمر آنها را آن اندازه كه خدا ميخواست واگذارد واگذاشت سپس از آنها سئوال كرد پس آنها مانند جواب نخست را دادند و على عليه السلام مثل پاسخ اوّل را داد . پس عمر قول على عليه السلام را گرفت ( 1 )
6 - بيهقى در شعب الايمان از شعبى روايت كرده كه گفت :
زنى پيش عمر آمد و گفت اى رهبر مسلمين . من كودكى را پيدا كردم و با او كيسه اى بوده كه در آن صد دينار بود پس من آن را برداشته و براى آن كودك دايه اى گرفتم و بعد ديدم چهار نفر زن ميآيند آن طفل را ميبوسند و نميدانم كدام آنها مادر اوست . عمر به او گفت هر گاه آنها آمدند مرا خبر كن . پس آنزن اين كار را كرد و آن زنها را به عمر معرّفى نمود . پس عمر بيكى از آنها گفت كدامين شما مادر اين طفل است پس بعمر گفتند به خدا قسم خوب كارى نكردى اى عمر حمله ميكنى بر زنيكه خداوند پرده بر روى او كشيده و ميخواهى پرده او را پاره و او را رسوا كنى . گفت : راست گفتى ، سپس بزن گفت : هر وقت آمدند نزد تو پس از چيزى از آنها نه پرس و به بچه آنها خوبى كن سپس منصرف شد ( 2 ) .
امينى گويد : در هر يك از اين آثار بحثهاى مهمّى است كه از خواننده ايكه تامل كند مخفى نيست . پس مادر اينجا اطاله كلام نميدهيم .
هامش
( 1 ) فتوحات اسلاميّه ج 2 ص 482
( 2 ) منتخب كنز العمال حاشيه مسند احمد ج 1 ص 199